
حسوحالِ این متن بیشتر به روزهایی برمیگردد که شرایطی پیشبینینشده برایم رقم خورد؛
روزهایی که برای مدتی نهچندان طولانی، سایهی خستگی و اندوه پررنگ شد.
البته دوام چندانی نداشت؛
انگار با مدادرنگیِ کمکیفیتی کشیده شده بود
که خیلی زود محو شد و از صفحهی ذهنم پاک گشت.
و اکنون میتوانم با اطمینان بگویم که نوشتن و روایتکردنِ حالِ درون، در چنین موقعیتهایی کمک میکند مسیر درست را دوباره پیدا کنی؛
انگار کلمات، قطبنمایی میشوند برای ذهنِ آشفته.
اتفاقی که برای من افتاد، ثبت تاریخ اعزام به سربازی — بدون هیچ امکان تمدید — برای اول اسفند بود؛
یعنی درست در حساسترین بازهی جمعبندی کنکور.
برای کسی که ماهها زندگیاش را با برنامهی مطالعه تنظیم کرده،
که خواب و بیداریاش، تفریح و سکوتش، همه در مدارِ درس چرخیده،
چنین تغییری ساده نیست.
بهخصوص در سالهای جوانی، وقتی ارزشِ زمان را بیشتر از همیشه میفهمی و میدانی فرصتها تکرارشدنی نیستند.
ناگهان یک تصمیم قطعی و خارج از اختیار،
تمام محاسبات و برنامههایی را که با دقت چیده بودی، به هم میریزد.
یکی دو روز نخست را صرف فکر کردن به این وضعیت کردم؛
به اینکه شاید آینده آنگونه که انتظار داشتم رقم نخورد،
و شاید هرگز به جایگاهی که در ذهنم ساخته بودم نرسم...
اما نصیحتِ دوستی را به یاد آوردم؛
حرفی که در همان روزها بیش از همیشه به کارم آمد.
میگفت آدم لازم است هر از گاهی، متناسب با حالش، با خودش خلوت کند؛
روبهروی خویش بنشیند، با خودش حرف بزند و زندگیاش را مرور کند.
از خود بپرسد:
دیروز کجا اشتباه کردم؟
جایگزین درست چه بود؟
و آن خطاها را نه بهعنوان حسرت، بلکه بهعنوان تجربهای برای فردا نگه دارد.
اینکه بنشیند و روزهای گذشته را تحلیل کند؛
اشتباهات را بشناسد،
و بعد آنها را به سرمایهای برای مسیر پیشِ رو تبدیل کند.
و مهمتر از همه، از خودش بپرسد:
هدفم چیست؟
کاری که امروز انجام میدهم، مرا به آن نزدیکتر میکند یا فقط مشغولم نگه داشته است؟
اصلاً هنوز هدفم را به یاد دارم، یا در میان هیاهو فراموشش کردهام؟
من این خلوت را اغلب با نوشتن تجربه میکنم؛
چون روی کاغذ، ذهنم شفافتر میشود و میتوانم افکارم را دقیقتر تحلیل کنم.
با خودم گفتم:
«مهدی، تو که میخواهی به فلان دانشگاه و فلان سطح علمی برسی،
در نهایت هدفت چیست؟
قرار است از همهی اینها چه بهرهای ببری؟»
آیا میتوانی با قطعیت بگویی که رسیدن به آن بهرهوری،
حتماً و الزاماً از همین مسیرِ ایدهآلهایی میگذرد که در ذهن ساختهای؟
و اگر اهل باور و ایمان هستی،
مگر اعتقاد نداری که تلاش انسان بیثمر نمیماند؟
مگر باور نداری که خیر و صلاح تو، لزوماً همان چیزی نیست که اکنون در ذهنت آن را «بهترین» میدانی؟
همهی اینها را با خودم مرور کردم
و به این نتیجه رسیدم که شاید خدا راهِ شکست را بر ما بسته است.
شاید اصلاً چیزی به نام شکست وجود ندارد؛
همهچیز نوعی پیشرفت است،
اما ما آنقدر چشم به اهداف فرعی دوختهایم که با رسیدن یا نرسیدن به آنها، احساس برد یا باخت میکنیم.
در حالی که فارغ از نگاه ما،
فرصتها و موقعیتهای دیگری در جریاناند؛
راههایی که شاید هنوز ندیدهایم،
و افقهایی که از کنارشان بیتوجه گذشتهایم.
همان شرایط های سختی که فکر می کنیم موانع رسیدن به موفقیتمان هستند.
من با خودم به صلح رسیدهام؛
تلاش میکنم شرایط را تا جایی که در توانم هست، مطابق آنچه درست میدانم تغییر دهم.
اما اگر تغییر نکند، خودم را سرزنش نخواهم کرد.
با آن کنار میآیم، سهم خودم را انجام میدهم و همچنان از زندگی لذت میبرم.
و شما چطور؟
با وضعیتهای پیشبینینشدهی زندگیتان چگونه روبهرو میشوید؟