ویرگول
ورودثبت نام
مهدی آخی
مهدی آخیدانشجو
مهدی آخی
مهدی آخی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

گل

مادربزرگم تازه فوت کرده بودن و این اتفاق خیلی ناگهانی، شوک بزرگی برای خانواده ما بود. از بهشت زهرا برمی‌گشتیم، همه گرفته و غمگین بودن. بعضی خانم‌ها هم لباساشون خاکی و چهره‌هاشون رنگ پریده بود. رسیدیم دم خونه‌ی مادربزرگم، اونجا پر از بنرهای تسلیت و پارچه‌های سیاه بود که از سمت افراد مختلف نصب شده بودن.  چندتا تاج گل بزرگ و دسته گل هم دم خونه بود. منم توی ترافیک دم در مونده بودم و می‌خواستم ماشین رو ببرم یه جایی بذارم. دایی‌ها داشتن بحث می‌کردن که این گل‌ها رو چکار کنن؟ ببریم مسجد، ببریم مزار شهدا، زنگ بزنیم یکی از این گلفروش‌ها بیاد ببره، بذاریم سر کوچه و...

همین طور که داشتم نگاه می‌کردم که توی شلوغی اونجا جای پارک پیدا کنم، دیدم مامانم چندتا گل رو از روی اونا کَنده بود و داشت به بچه‌های توی کوچه می‌داد، با همون صورت همیشه مهربونش که حالا غم از دست دادن مادر خیلی شکسته بودش. چهار پنج دقیقه بعدش که ماشین رو جلوتر پارک کردم، برگشتم دیدم چندتا بچه و خانم گل دستشونه و داشتن می‌رفتن یا پیش مادرم بودن و تسلیت می‌گفتن و بغلش می‌کردن.

این یکی از آدمیزادی‌ترین لحظه‌هایی بود که توی زندگیم دیدم.

خیلی عجیب بود. با لباس سیاه و چشمایی اشک آلود، در یکی از غم‌انگیزترین لحظات عمر یه آدم، زنی داشت به آدما گل می‌داد. بچه کوچیک‌ها می‌رفتن پیشش و پاها یا چادرش رو می‌گرفتن و مادرم هم بهشون گل می‌داد.

این چیزی بود که توی تمام زندگیم از مادرم می‌دیدم، محکم، مهربون و امیدوار. توی اون زندگی‌ای که خیلی از مواقع امید توش معنی نداشت.

مادر جان چیزهایی توی این ۲۰ و خورده‌ای سال به من یاد دادی که نمی‌دونم چقدر کتاب باید می‌خوندم و چقدر زندگی باید می‌کردم تا تازه متوجهشون می‌شدم.

این اشک‌ها هم اذیت می‌کنن موقع نوشتن.

مَهدی آخی

گلامیدمعلممادر
۳
۱
مهدی آخی
مهدی آخی
دانشجو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید