ویرگول
ورودثبت نام
Mahy
Mahyلعن و نفرین ها فراوان و پذیرفتن ها ناچیز.
Mahy
Mahy
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

برگشت ناپذیر

او بود.

او همیشه بود؛ در هر حالتی بود. حتی وقتی نبود، باز هم بود.

ما همیشه در کنار هم بودیم؛ در هر حالتی: در شادی، در غم، در بی‌حسی، در ترس، در درد و رنج و بیماری؛ و به‌کلی، در تمام زندگی.

گاهی آرزو می‌کنم که ای کاش هیچ‌گاه چنین همراهی در زندگی نداشتم. ای کاش آن زمان‌ها هم مثل الان او نبود. ای کاش طی یک رخداد و جر و بحث خانوادگی، او از دایره‌ی ارتباطاتم حذف می‌شد. ای کاش وقتی با عمه‌ام در خیابان قدم برمی‌داشتیم و نگاه آشنای آن دو نفر به هم را می‌دیدم، و طوفانی از افکار به ذهنم حمله می‌کرند که او کیست و چرا تاکنون او را ندیده بودم، ای کاش آن دیدار تصادفی در خیابان باعث می‌شد از خود بپرسم این غریبه که به این سان آشناست، دقیقاً چه کسی است که احوالات عمه‌ی نازنینم را تا به این حد مشوش ساخته است…

اما هیچ‌یک از این «کاش»‌ها واقعی نبوده و نیستند. این کاش‌ها همچون گیاهانی خرم در زمین‌های حاصل‌خیز ذهن من کاشته شده‌اند، اما هرگز سبز نشده‌اند؛ گویی جسدهایی را با امید جوانه زدن دفن کرده باشم.

همان‌طور که از گفته‌هایم پیداست، او همیشه و در هر حالتی بود، و همان‌گونه که از احوالاتم پیداست، این «همیشه بودنِ» او، برخلاف اکثر بودن‌ها، تلخ و ملال‌آور است.

شخصی که چنین بودنِ تلخی داشت، عمو حمید است؛ یا شاید هم بود. پرواضح است که عمو حمید دیگر نیست. اما چگونه؟

بعد از تمام این سال‌های کنار هم بودنِ من و عمو حمید، او غیب شد. غیب شدنش شبیه غیب شدن‌های عادی نبود؛ شبیه وقت‌هایی که در بچگی قایم‌موشک بازی می‌کردیم و آن‌قدر ماهرانه قایم می‌شد که گویی غیب شده است، نبود. غیب شدنش از جنس نیستی است؛ از جنس فنا.

عمو در دهه‌ی بیست زندگی من بیمار شد و تا دهه‌ی سی زندگی من طول کشید تا غیب شود.

دکترها می‌گفتند بیماری‌اش لاعلاج است و تمام مدت، به‌جای چانه زدن سر داروهای درمانی جدید، سر داروهایی چانه می‌زدند که فقط اندکی «دگر زنده ماندنش» را ممکن می‌کرد.

روزی که او با پتویی روی شانه‌اش به شوفاژ تکیه داده بود و به طرح‌هایی که در کودکی‌ام با هم روی دیوار کشیده بودیم خیره شده بود، به سمتش رفتم و خرامان خرامان کنارش نشستم. برای دقایقی سکوتی نفس‌گیر بین‌مان جریان داشت. سپس سکوت را با پرسشی بغض‌دار از ته گلویم شکستم و گفتم:«آن زمان‌ها هم می‌دانستی که روزی این‌قدر دست‌نیافتنی و خاص بیمار خواهی شد؟»

پوزخندی زد و پاسخ داد:«اگر می‌دانستم، همان زمان انسان‌های دوست‌داشتنی اطرافم را ترک می‌کردم و به جایی دور پناه می‌بردم تا در چنین روزهایی، چنین ماتمی ذره‌ذره وجود آن‌ها را در بر نگیرد.»

آن زمان خندیدم. بلند خندیدم. قهقهه زدم و گفتم کمتر اراجیف بگوید.

الان که دیگر وجود ندارد و بخشی از نیستی و فناست، می‌فهمم که حرفش اراجیف نبود. راست می‌گفت.

کاش از ابتدا هیچ‌وقت این‌چنین در کنارمان ـ و مخصوصاً در کنار من ـ نبود. ای کاش با بودنش چنین ظلمی به ما نمی‌کرد. اگر تا این اندازه نبود، چنین مهِ سیاهی در وجود من و افراد خانواده، در این روزهای غیب شدن همیشگی‌اش، وجود نداشت. اگر نبود، همه‌ی ما الان شکل دیگری بودیم. اگر نبود، خانه شکل دیگری داشت. اگر نبود… و خیلی چیزها.

اصلاً به نبودنش تخفیف می‌دهم. ای کاش بود، ولی این‌چنین واضح و باکیفیت نبود. هدفش از این‌قدر خوب بودن در تمام عمر چه بود؟ یعنی نمی‌توانست کمتر باشد؟ حتماً باید آن‌قدر زیاد می‌بود که در چنین روزهایی، چنین فقدان و ماتمِ دگرگون‌کننده‌ی عظیمی وجود تک‌تک ما را در بر بگیرد؟

همه‌ی فامیل می‌گویند او فرشته بود، ولی من مخالفم. او شیطان بود. شیطان‌صفت بود که این‌گونه بود و بعد، مدتی بعد، دیگر نبود. یا شاید هم از آن‌جا که خودش عامل و مقصر بیماری‌اش نبود، شیطانی بود که خودش نمی‌دانست شیطان است.

او در تمام عمرش یک بمب ساعتی در وجودش داشت. روزی ترکید و زندگی‌های ما را هم همراه خود ترکاند و به تاراج برد.

از بودن او یاد گرفتم که گاهی نباید بود، و برخلاف انتظار عموم، گاهی خودخواهانه‌ترین و پلیدانه‌ترین کار ممکن «بودن» است. کاش اصول نبودن، همچون بودن، در ذهنم مهم و پررنگ شناخته می‌شد.ای کاش می‌شد در عین بودن، نبود؛ و در عین نبودن، بود. ای کاش که من بتوانم برخلاف عموحمید در عین نبودن باشم.

می
۲
۰
Mahy
Mahy
لعن و نفرین ها فراوان و پذیرفتن ها ناچیز.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید