درود بر زندگی
دلتنگ نوشتن برای کسی بودم که ناگهان تو از ذهنم گذشتی.عزم نوشتن کرده ام و مشخص نیست این بار چه خزئبلی در سر برای نوشتن دارم.
راستش را بخواهی می خواهم از درد بی دردی برایت بنویسم.
اینکه دیگر درد ها برایم حسی ندارند.انگار که خروار خروار دوای بی حسی به خوردم داده باشند.خلاء ای که در وجود من از بی وجودی به وجود امده است.شاید حرف هایم برایت بی مفهوم و غیر قابل درک باشند،حق می دهم زیرا دیگر خود نیز نمی دانم چگونه باید منظورم را برای انسان ها به صورت روشن و مفهوم بیان کنم.دیگر برایم متقاعد کردن و شدن افراد پشهیزی اهمیت ندارد.فقط می نویسم.می نویسم تا ذهن آغشته به فکرم خالی شود.امید و واهمه ی درک شدن نیز ندارم.مدت ها است که به درک شدن فکر نمی کنم.
چیزی که دراحوالات من مشهود است آن است که احساسات انسانی روز به روز در وجود من کمرنگ و کمرنگ تر می شوند و نمی دانم این معضل را باید مبارک بشمارم یا بالعکس.
شاید در آینده رغبتم برای توصیف آنچه در سر دارم بیشتر شود،اما فی الحال گمان می کنم هر آنچه برایت به کاغذ آوردم کفایت می کند.
به امید نوشتن های دیگر.