بعد از مدت ها میتونم براتون بنویسم . دوباره . باید بگم از اتاق 6 تخته بیرون انداخته شدم . و به اتاق ده تخت منتقل شدم . داستان از اینجا شروع میشه که من واقعا با همه دوست بودم و میگفتیم و میخندیدیم ولی اونها یواش یواش شروع کردن بهم بی احترامی کردن . مدل من اینطوریه ک اگه کسی بهم توهین کنه سکوت میکنم . بار بعدی هم سکوت . ده بار بعدی هم سکوت ولی بار یازدهم ممکنه توی خواب خفش کنم یا به قصد کشت بزنمش .
یکی از اونا پسر 21ساله ای بود که خیلی میخواست بگه من ادم اجتماعی هستم و به هر چرت و پرتی میخندید . یه خنده ی مصنوعی و تو دماغی . تخت پایینش یه حرومزاده ای از قم بود . مرد چهل و خورده ای سال با زن و بچه که مدام سعی داشت باهام سر بحث جنسی باز کنه . این آدم مثل همه ی قمی های بی آبرو مدام سعی داشت همه چیز رو تمسخر کنه و حتی شهر من رو . تخت پایین من پسری بود ک یکسال از خودم بزرگ تر بود . عاشق بحث های سیاسی . شبها تا دیر وقت اون حرف میزد . اون یکی مرتب میخندید . اونم ک شهر منو تمسخر میکرد . چند روز دیگه با پلیس تماس میگیرم و گزارششو میدم . نمیدونم . مثلا میگم داره با حرفاش خوابگاه رو تحریک به بیرون اومدن میکنه . اینبار دیگه برام مهم نیست زن و بچه داره یا نه . ممکنه از این اتفاق فیلم و عکس هم بگیرم که به اشتراک میزارم . با مدیر خوابگاه صحبت کردم و من رو به ده تخت منتقل کرد . زیاد ازت تعریف خوبی نشنیده بودم واسه همین کاملا نا راضی بودم و. سه مرد میانسال در اتاق ماست . یک شب ساعت حدود سه نیمه خواب بودم که دیدم کسی داره دستمو ماساژ میده . بعد از مچ تا آرنج داره میبوسه و دوباره ماساژ میده . بله . مرد میانسال و زن و بچه دار تخت کناریم بود . با مدیر خوابگاه مطرح کردم و گفت بار بعدی بگو تا درجا بندازمش تو خیابون ولی با لحن عصبی و نزدیک به فریاد . نمیدونم چرا بعضیا اصرار دارن خودشونو بدبخت تر کنن.
حس میکنم عصبی شدم . توی این مدت اتفاقای عجیبی واسم افتاده که قبل از اینکه از خوابگاه برم باید تلافی کنم .
باور کن من ادم بدی نیستم ولی نمیدونم چرا وقتی بد میشم بی رحم ترین آدم روی زمین میشم . حاضرم توی خواب چاقو فرو کنم توی شکم اون قمی . شایدم بعدش نوبت خودم . چقدر آمال و آرزو داشتم واسه تهرانم . تازه خوابگاه رفته بودم دیده بودم که واسه این قطعی اینترنت کلا درآمدم مختل شد و مجبور به تمدید شدم . دلم نمیخواد تماس بگیرم و دروغ بگم و یه خانواده رو بدبخت کنم ولی وقتی طرف شعور صحبت نداره دیگه چیزی نمیفهمم .
چند روز دیگه باید برم قم واسه کارای فارق التحصیلی . موهامو کوتاه کردم و تیشرت جدید خریدم .
در ده تخت جدید یکی از اون مرد های میانسان وام 150میلیونی میخواد بگیره و لنگ ضامنه تا بره پول پیش خونه کنه و مدام شبها پشت سر من زمزمه میکنه ای خدا ... مردم . .ای خدا . . تخت کناری مسئول خرید یک دندانپزشکه و اون یکی ادعا میکنه در زمان جنگ خلبان بوده که خب کسی باور نمیکنه . خیلی حرف میزنهههه
نمیدونم من کم طاقتم یا واقعا زیاد حرف میزنه ....
شاید روزی تصمیم جدی به فرار بگیرم
