شده . حتم دارم سر پا شدن همه ی اینها تا ماه ها زمان خواهد برد ...
چند روزی میشه که از خوابگاه خارج شدم و اومدم شهر خودمون . با اینکه تا 29 اسفند وقت داشتم ولی 11 اسفند بار و بستم و عازم ترمینال شدم .
برای اولین بار دیگه از تهران خوشم نمیومد . ولی همزمان دلم میسوخت از این شکل رفتن . به زور . اجبار . جونمو بردارم فرار کنم . .
نمیدونم چرا تا اومد زندگیم پا بگیره کسب و کارم جون بگیره . درآمد بالا رو تجربه کنم باید مهم ترین اتفاقات تاریخ ایران بیوفته . دیشب شبکه خبر روشن بود و من توی اتاق خودم داشتم گوشیمو زیر و رو میکردم که یهو قالیباف یه حرف عجیبی زد . گفت برای ما هیچ تهدیدی وجود نداره . هرچی هست فرصته . حالا یا این فرصت ریسکش بالاست یا پایینه . یه جرقه ای زد تو ذهنم . با خودم گفتم . چرا من باید جای تبدیل کردن به فرصت بشینم گوشه اتاق و فکر و خیال هوار شه رو سرم ؟ به هر حال منم روزای خوب کم نداشتم . میخوام زبان شروع کنم . نقاشی یاد بگیرم و کلاس پیانو برم .
اون تایمی که من دانشجو بودم در قم یک شب از سر تفنن رفتم حرم و داخل صحن امام رضا نشستم روی یک از سکوها . جمعیت زیادی اونجا بود که یهو چشمم خود به لاریجانی و دوتا محافظاش . کسی حواسش بهش نبود . خیلی بی سر و صدا اومد بالاسر یه قبری فاتحه خوند و رفت . من بیشتر از این شوکه بودم که کسی رو دارم در چند قدمی میبینم که یه ایران بهش ارادت داره و اینجوری جمعیت اومده برای تشیع جنازش .
گفتم قم ... چقد دلم واسه پردیسان تنگ شده .
