«دردی است در دلم بهر این کشیشان! از اینان ناخشنودم ...
من نیز با ایشان رنج بردهام و رنج میبرم. اینان در چشم من بندیاناند و داغخوردگان ...
در بند ارزشهای دروغین و کلامهای پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ «نجاتبخش»شان نجات میبخشید ...
بهراستی، نجاتبخشان ایشان خود از دل آزادی و از هفتمین آسمان آزادی فراز نیامدهاند! به راستی، ایشان هرگز بر مفرش دانایی گام نزدهاند!
جان این نجاتبخشان پر از رخنهها بود؛ رخنههایی که با وهم خویش پر کردند؛ با رخنهگیر خویش که «خدا» مینامندش!»
- فریدریش نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمهی داریوش آشوری

بیندیشید و آگاه باشید که نیچه این حرفها را زمانی زد که بهگمانم هیچ کشیشی در سیاست آلمان دست نداشت. حال اگر در این لحظه اینجا بود چه میگفت و چه مینوشت را «خدا» میداند.