رفتند افغانستان. چه قدر خوب است که جایی وطنت باشد. جایی باشد که بدانی خانه است. جایی که هروقت خسته بشوی آنجا میروی. حالا فکر میکنم به آن خانواده افغانِ طبقه بالا. دوسالی بودند و دیگر نیستند و میروند افغانستان و بالاخره میروند خانه. هرچند به نظر بعید است با وجود طالبان زندگی راحتی را تجربه کنند اما به هر حال به خانه میروند. امروز برای اولین بار حس کردم خانه کوچک ما چه قدر بزرگ است. حس کردم ۲۰۰ متر است. حس کردم چه قدر امن است و چه قدر همه چیز خوب است و چه قدر خوب است که جایی خانه آدم باشد. هرچند شاید آدم بدش بیاید از شهر شلوغ و آپارتمان و تهران. اما حس کردم که خیلی وسیع است خانه. حس کردم که جایی است که میشود در آن آرام گرفت و تسکین یافت. میشود آن را بهتر کرد. میشود آن را در تابستان خنک و در زمستان گرم کرد. خانه جای خیلی خوبی است. محل آرامش. جایی که حال میکنی با داشتنش. به ایرانیان خارج از کشور فکر میکنم که آیا تجربهشان از زندگی مشابه همسایه بالایی سابق ماست؟ آیا آنجایی که هستند واقعاً خانه میشود برایشان؟ جایی که هرچند کوچک به نظرشان بزرگ برسد؟
آیا کسی در خیابان هست که زبانشان را بفهمد؟ آیا میتوانند با سعدی ذوقشان را کوک کنند و با حافظ فال بگیرند ؟ خانه جای عجیبی است. خوش به حال کسانی که خانه دارند. خوش به حال همسایه بالایی که به خانهاش برمیگردد و مردم نژادپرست ایران را تحمل نمیکند (که البته همین مردم برای هموطنانشان نعمتند).
خوش به حال من که خانه دارم و کسانی هستند که با فرهنگ من و وطنم حال کنند.
خانه ما که همیشه کوچک و قدیمی بودنش آزارمان میداد، الان برای من خیلی بزرگ است. خیلی کافی است و خیلی خوش میگذرد. چون خانه است و جایی است که به آن برمیگردم. خوش به حال کسانی که احساس در خانه بودن میکنند. ساعت چند دقیقه دیگر ۲ میشود. بیخیال فاخر بودن و پرطمطراق بودن نوشتهها. من خیلی حال میکنم از اینکه در وطنم هستم. جایی که میشود کسانی را پیدا کرد که باهاشان حرف بزنی و بگویی آخیش.

پینوشت: این نوشته کمتر برای انتشار نوشته شده بود و در انتشارش مردد (؟) بودم اما به هر حال اینجا گذاشتم.
با تشکر از شمایی که میخوانی.