ویرگول
ورودثبت نام
مهدی تیموری
مهدی تیموریعلاقه مند به داستان و نوشتن.اینجا راجع به کتابها و فیلمها بحث میکنیم: https://t.me/books_films_talk. دانشجوی ارشد هوش مصنوعی در شریف
مهدی تیموری
مهدی تیموری
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

«من آزادی را یافتم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است.»

چرا باشگاه مشت‌زنی یک فیلم منحصر به فرد است؟

ابتدا چند سوال را مطرح می‌کنم.

در جامعه مدرن،‌ انسان مدرن درکی از «مرد بودن» ندارد. چرا این اتفاق افتاده؟

در این ساختار اجتماعی‌، آدم‌ها حل مشکلات‌شان را در داشتن کالاهای بیشتر جست و جو می‌کنند. برای کفایت خلاهای درونی‌شان به دنبال تکنولوژی‌های جدیدتر می‌روند. به جای اینکه در برابر ساختاری بایستند که سرکوب‌شان کرده و آن‌ها را به کارمندانی تکراری،‌ در روزگاری تکراری تبدیل کرده، همراه با آن ساختار شدند و به عنوان چرخ‌دنده‌ای از آن سیستم بزرگ جلو می‌روند. آدم‌ها در چنین شرایطی درکی از معنا ندارند. درکی از اینکه دقیقا به چه علتی و به چه نیازی باید یک کالای مصرفی را بخرند ندارند. برای همین علت نداشته اما وقت خود را می‌گذارند و ساعت‌های بیشتری کار می‌کنند و برده سازمان بالای سرشان هستند. برای چه؟‌ برای اینکه کالایی را بخرند که نمی‌دانند به چه کارشان می‌آید و برای خرید این کالا، هزینه‌ای که می‌پردازند عمرشان است و این هزینه را می‌پردازند تا با آن کالا کسی را خوشحال کنند که دوستش ندارند. حتی اگر آن کارمندیِ مسخره‌شان را ازشان بگیری،‌احتمالا فردایش نمی‌دانند چه کنند و از گرسنگی خواهند مرد. اصلا بلد نیستند کار دیگری بکنند. پس مجبورند به خواسته‌های محدود کننده و جبرمحور جامعه و سیاست‌های روسایشان تن دهند. مجبورند آزادگی‌شان را سرکوب کنند و احساسات لطیف‌ به هوس‌های پلید تبدیل می‌شود. نمونه‌اش را می‌خواهید؟ برخورد گوگل با کارمندان طرفدار فلسطین یا قطع فاند دانشگاه‌های حامی فلسطین را به یاد آورید.

فیلم، تبدیل یک آدم با وضعیتی که توصیف شد را به یک فردی دقیقا خلاف همه این شرایط نشان می‌دهد. شخصیت اصلی به سمتی می‌رود که همه‌چیزش را از دست بدهد. «فقط بعد از این که همه چیزت را از دست بدهی،‌می‌توانی هرکاری دلت خواست بکنی. تازه آن موقع است که آزاد می‌شوی.» یا جای دیگری یک دیالوگ دیگر هست:‌ «کالاهایی که تو مالک آن‌ها هستی روزی مالک تو خواهند شد». یک دیالوگ دیگر که خیلی جذاب‌تر است: «من آزادی را پیدا کردم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است». پس شخصیت اصلی با این اوصاف به همه‌ی امید بستن‌های پوچ و واهیِ بی‌فایده، نه می‌گوید. یک مثال دیگرش جایی است که شخصیت اصلی و تایلر با هم در حال صحبت هستند و تایلر می‌گوید: «وقتی ۱۸ سالم شد به پدرم گفتم چه کنم و گفت برو دانشگاه. بعدِ دانشگاه دوباره از او پرسیدم و گفت کار پیدا کن. بعد ۳۰ سالم شد و گفتم حالا چه؟ گفت ازدواج کن». این دیالوگ خودش مثالی از امید واهی است. آد‌م‌ها به صرف تبلیغات یا گفته دیگران می‌روند دانشگاه یا می‌روند سرکار یا ازدواج می‌کنند. بدون خودآگاهی لازم این کارها را انجام می‌دهند. بدون اینکه خودشان بفهمند که این کار را می‌خواهند یا نه. بدون اینکه بفهمند چرا می‌خواهند این کار را انجام بدهند. صرفا امید دارند که با‌ انجام آن ‌کار اوضاعشان بهتر می‌شود. مثلا وضع مالی‌شان خوب می‌شود یا هر چیز دیگری. تایلر تلاش می‌کند تا ما را به انتهای خط ببرد. به انتهای مسیر. آنجاست که می‌گوید: «ما تو دامن مادرامون بزرگ شدیم. فکر نکنم یه زن دیگه بتونه کمکمون کنه» اینجاست که به جمله اول متن برمی‌گردم. تایلر انگار می‌گوید که مرد نشده و این را به این خاطر می‌داند که پدرش او را رها کرده. این را به این خاطر می‌گوید که جامعه مدرن،‌ به جای شلوغ کاری و دعوا و جنب و جوش از پسربچه‌ها توقع دارد که حرف گوش کن باشند و سر کلاس مدرسه‌شان خانم معلم لطیف‌شان را اذیت نکنند. بنشینند پشت میزها و آرام صحبت کنند به جای اینکه یک بار سر حقوق‌شان با یک دیگر درگیر شوند و فریاد بزنند. به جای اینکه مرد شوند. بعد هم بروند دانشگاه و وقت‌شان را تلف کنند. بعد هم پله‌های اتلاف بعدی. دنبال بیمه‌شان باشند و پیر شوند و ‌آخرش هم بروند به درک و هیچ‌جا به چنین فرآیند منحوسی که جامعه برایشان چیده اعتراض نکنند و پرخاش نکنند تا یاغی و طاغی و عاصی نباشند و دیگران به معنی هرچیزی غیر از خود آن‌ها ازشان راضی باشد و نه خودشان(اگر اصلا خودی باشد). حتی اگر آن دیگری خدا باشد. این شکلی است که انسان مدرن سرکوب شده با معلومات مزخرف کسب شده در مسیرهای تحصیلی، شغلی یا ..، توانمندی‌هایش را از دست می‌دهد. این را در کشور خودمان هم مشاهده می‌کنیم، نه؟ در مدارسی که حتی برندگان کنکور (که من هم جزوشان هستم) واقعا برنده نیستند. آن‌ها چیزهای زیادی را از دست داده‌اند. حالا تصور کنید حال بازنده‌ها چطور است؟ چطور استعداد‌های حتی کودکی‌شان از بین رفته. حیف. حداقل مایه خوشحالی است که در برخی کشورها شرایط تحصیلی جور دیگری است. جامعه، مردبودن مردان را از‌ آن‌ها گرفته.

باز برگردیم به دیالوگ‌های فیلم که قطعا کامل‌تر از توضیحات من هستند. «تبلیغات به ما میگن که همه‌مون وقتی بزرگ بشیم میلیونر میشیم یا ستاره موسیقی یا بازیگر مشهور سینما. اما هیچ وقت نمیشیم. ما کم کم داریم این رو متوجه میشیم و از این موضوع خیلی عصبانی هستیم.»


یک جای دیگر هم می‌گوید «تا حالا دعوا کردی؟ چطور می‌خوای خودت رو بشناسی در حالی که تا حالا دعوا نکردی؟»


در اواسط فیلم دیگر باشگاه مشت‌زنی راه افتاده. باشگاهی که در آن آدم‌ها تغییر می‌کنند. آدم‌ها با دردهایشان وارد باشگاه مشت‌زنی می‌شوند اما وقتی از آن خارج می‌شوند دیگر مشکلی ندارند. چون اصلا دردشان را حس نمی‌کنند.

در یکی از مبارزات کسی را می‌بینیم که راوی در مورد او می‌گوید که یادش نیست که چند لحظه پیش خودکار آبی می‌خواستید یا مشکی. اما وقتی وارد میدان مبارزه می‌شود،‌ برای ۱۰ دقیقه تبدیل به یک هیولا می‌شود.

اینطور است که یک آدمی که او را بی‌عرضه می‌بینند، در باشگاه آدم بی‌عرضه‌ای نیست و اتفاقا خیلی هم قدرتمند است.


در ادامه فیلم اتفاقات گوناگونی ‌می‌افتد که دیگر داستان را لو نمی‌دهم. گرچه نیمه اول فیلم بسیار بسیار قوی‌تر از نیمه دوم است و حتی نیمه دوم فیلم این وجهه ضد سرمایه‌داری فیلم را تا حدی خراب می‌کند.

فیلم Fight Club یک فیلم مردانه است. یک فیلم برای سنجیدن دوباره خواسته‌ها و نیازها. یک فیلم برای بازنگری در سبک زندگی. برای اندیشیدن بیشتر درباره خود. برای قانع نبودن به وضعیتی که از بیرون برای انسان تعیین می‌شود و نه از درون. ضد مصرف‌گرایی، ضد کارمندی و برای از دست دادن تمام امید. از دست دادن تمام امیدهای بیهوده. چنین است که با رفتن و دورشدن امیدهای بیهوده، تازه می‌شود آزاد شد و امیدهای واقعی را یافت. اگر فیلم را ندیدید،‌حیف است. امیدوارم ببینید. کاش البته فیلم کامل‌تر بود. کاش نیمه‌ دومش به نیمه اولش ضربه نمی‌زد. این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی است که از کتاب اقتباسی‌ش بهتر است.

در این نوشته سعی شد تا توضیح مفیدی راجع به این فیلم اصطلاحا «کالت» که در اوایل اکران تحویل گرفته نشد داده شود. امیدوارم مطالعه این نوشته برایتان مفید بوده باشد.

«من آزادی را یافتم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است.»

آزادیکارمندیمردقدرتسرمایه‌داری
۱۴
۱۰
مهدی تیموری
مهدی تیموری
علاقه مند به داستان و نوشتن.اینجا راجع به کتابها و فیلمها بحث میکنیم: https://t.me/books_films_talk. دانشجوی ارشد هوش مصنوعی در شریف
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید