ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

از دل واقعیت(14 یا اخر)

تا ظهر در پارک منتظر زهرا بودم اما خبری نبود،کم کم میخواستم برگردم خانه که سر و کله اش پیدا شد دوان دوان پیشم امد و گفت:"ببخشید واقعا کلی کار سرم ریخته بود"
-اشکال نداره مهم اینه الان پیشمی
راستش کمی از دستش ناراحت بودم اما وقتی دیدمش به کل فراموش کردم و تنها میخواستم از اینکه هست لذت ببرم.زهرا برای رفع ناراحت بوسیدم و نشست،چند دقیقه ای متعجب نگاهش میکردم و معلوم بود متوجه شده اما چندان واکنشی از خودش نشان نداشت-راستش از او توقع چنین کاری را نداشتم-.

اما انقدر بوسه بر دلم نشسته بود که دیگر به عقاید فکر نمیکردم،انگار که ان بوسه تمام دل تنگی ام را ازبین برده بود.
-خب سفر چطور بود؟
+عالی،عه راستی چشماتو ببند
-چرا؟
+خب ببند دیگه

دستم را روی چشمانم گذاشتم و پس از چند دقیقه ای خواست که دستم را بردارم،یک جعبه زیبا با نقش های ظریف که یک گل قرمز روی ان چسبانده شده بود،لبخندی زد و گفت:"تولدت مبارک"،این موضوع را به کل فراموش کرده بودم،البته جای تعجبی نداشت چون هیچ سالی ان را جشن نمیگرفتم.بی اراده بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:"واقعا ممنون فکر نمیکردم یادت باشه،حتی خودمم فراموش کرده بودم"
+خب از این به بعد دیگه اینقدر برات جشن میگیرم که فراموش نکنی
-میدونی که خیلی دوست دارم؟
خنده ای کرد و گفت:"معلومه تو هم یادگرفتیا"
-راستی فردا جایی تایم نذار قراره بریم خونمون اگه نیای مامان بابا خیلی ناراحت میشن
+وای نمی...
وسط حرفش پریدم و گفتم:"نمیشه نداریم دیگه" بعد از گفتن چشمی یکدیگر را ترک کردیم.


هنوز کادو اش را دارم،حتی کاغذی پاره شده،او تنها خوبی به من داد و من لایقش نبودم،ماه تقریبا کامل است اما دلم در سیاهی مطلق انگار که چیزی رویم سایه انداخته.دفتر را کنار گذاشتم و با فکر او به خواب رفتم.

زنگ گوشی به صدا درامده و حس عجیبی دارم،انگار که همه به من میگویند که وقتت به پایان رسیده و باید شیشه عمرت را بشکنی،یک انسان پست چندان بود و نبودن تفاوتی ندارد اما راستش حتی او نیز از مرگ میترسد،شاید با مرگ من دنیا جای بهتری شود و از لجن پاک بشود منی که تنها رنگ سیاهی بر روشنی روز میزنم.از تختم پاشدم و چون میلی برای صبحانه نداشتم به بیرون رفتم،قصد داشتم با مرد همسایه صحبت کنم و مانند همیشه جلوی در خانه اش با همان تیپ ایستاده بود،جلو رفتم و گفتم:"تو کی هستی؟از من چی میخوای"

به چشمانم که نگاه کرد ترس تمام وجودم را گرفت انگار که قاتلی زیر گلوی قربانی تیغ گذاشته است اما در اخر تنها لبخندی زد و به داخل خانه رفت،از ناچار به خانه برگشتم تا مشغول نوشتن شوم اما انگار دستانم تنها روز های خوب با تو را دوست دارند بنویسند،روز هایی ساعت ها نگاهت میکردم و تو از اتفاقاتی که برایت افتاده بود صحبت میکردی،روز هایی که تنها برای من میخندیدی و ارامم میکردی اما حال حتی نمیتوانم حالم را برایت توصیف کنم با انکه دوست دارم از خودت به خودت گلایه کنم و مانند همیشه مسکنی بر قلبم باشی،کاش ادم بهتری بودم و لیاقتت را داشتم،کاش میتوانستم برایت کافی باشم کاش.....

۳
۰
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید