غربت تن (حس تنهائی)

غربت تن (حس تنهائی)
غربت تن (حس تنهائی)

غربت تن (حس تنهائی)

۱- عموماً پندارند که حس تنهائی و غربت و بیکسی از روح است که روح اراده الهی است و از خدا و در خدا و با خدا و متصل به اوست و تنها و منفک نیست. بلکه این حس غربت از تن است در مجاورت روح . چون مجاورت گدائی با شاهی . شاه تنها نیست بلکه گدا در قصر شاه حس تنهائی و غربت دارد. این جان تن و تن جاندار است که حس تنهائی دارد در حضور روح و لذا از خلوت با روح میگریزد و به کسان پناه می برد و در غوغا گم میشود که این خطاست و ستمی است به روح و هم بخویشتن.

۲- تن فقط در انس و دوستی و اتحاد با روح است که از انزوا و تنهائی و غربت نجات می یابد وگرنه در ادغام خلق و تن های دیگر برای فرار از تنهائی خود مبتلا به آفتها و امراض و معصیتها و فسقها میگردد و بخود زنا می کند.

این نفس و اندیشه بشر است که عامل انس و دوستی بین تن و روح میشود و لذا انسان صاحب اندیشه رسالتش همین است که تن را در مجالست با روح قرار دهد و از تنهائی برهاند. آنچه که اندیشه و تفکر و تأملات نامیده می شود حاصل انس و دوستی و دیالوگ تن و روح است.

۴ - نفس ناطقه حاصل دوستی بین تن و روح است و زنا و فساد تن حاصل دوریش از روح است و حاصل فقدان نفس ناطقه.

5- نفس مولود ازدواج تن و روح است و هر چه تن و روح بهم نزدیکترند، نفس آدمی ناطق تر و خلاقتر می شود و این مثلث وجود است.

۶- زنا و فسق و تباهی تن حاصل فقدان و ضعف نفس ناطقه است که رسالتی جز نزدیکی تن و روح ندارد . و از این نزدیکی خود نفع میبرد و رشد میکند .

۷- تنی که از روح گریزان است همواره در اسارت تنهای دیگران است و مبتلا به عادات زشت و فسق است.

8- نفس مولود هماغوشی تن و روح است که به نوبه خود بایستی در اعتلای رابطه والدینش بکوشد و این رسالت اوست و راز رشد و بقای اوست.

۹- غربت تن و حس تنهائی اش حاصل غفلت و تنبلی و بی مسئولیتی نفس است که هویت وجود است.

١٠- تن - روح همان من - توی وجودند و نفس هم اوی رابطه است و هویت وجودی انسان است.

۱۱ - تفکرات درونی قلمرو رشد نفس و هویت است که همانا دیالوگ تن – روح می باشد.

از کتاب مجموعه مقالات عرفانی ص 63

تألیف استاد علی اکبر خانجانی