ویرگول
ورودثبت نام
محمود باقری
محمود باقریسازمان‌ها پر از جلسه و ابزارند، اما تصمیم ندارند. من درباره همکاریِ ناکارآمد، مدیریتِ نمایشی و راه‌هایی می‌نویسم که تیم‌ها را از شلوغی به اثرگذاری واقعی می‌رساند.
محمود باقری
محمود باقری
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

مقاله اول | وقتی MOCA را فهمیدم، تازه دیدم سازمان‌ها چقدر «بی جان» شده‌اند

یادداشت نویسنده

چرا این مجموعه با کمک هوش مصنوعی نوشته شده است؟

این مجموعه مقالات با کمک هوش مصنوعی تدوین شده‌اند،
اما نه به‌عنوان جایگزین فکر، تجربه یا تحلیل.

چارچوب فکری، مسئله‌مندی، مثال‌ها و مسیر مفهومی این نوشته‌ها حاصل مطالعات، تجربه‌های عملی و بررسی عمیق من روی MOCA (Modern Collaboration Architecture) است.
هوش مصنوعی در این مسیر، نقش «ویرایشگر و فشرده‌ساز» را داشته؛ ابزاری برای اینکه ایده‌ها خلاصه‌تر، کاربردی‌تر و شفاف‌تر منتقل شوند.

به‌عمد این مسیر را انتخاب کردم،
چون احساس می‌کنم برای موضوعی مثل همکاری سازمانی،
یک متن زنده، سناریومحور و کاربردی
بیش از یک مقاله صرفاً متنی و آکادمیک می‌تواند مفید باشد.

این مجموعه قرار نیست دانش را شبیه‌سازی کند؛
قرار است تفکر را منتقل کند.

این مقاله، قرار نیست آموزش باشد.
قرار نیست تعریف دیکشنری بدهد.
قرار است اعتراف باشد.


لحظه‌ای که همه‌چیز به هم وصل شد

اولین باری که با مفهوم MOCA (Modern Collaboration Architecture) آشنا شدم، حس عجیبی داشتم.
نه از جنس «ایده جدید» یا «ترند مدیریتی».
بیشتر شبیه این بود که یکی یک آینه جلوی سازمان‌ها گرفته باشد.

یکهو فهمیدم چرا:

  • جلسه‌ها تمام می‌شوند، ولی کارها نه

  • تصمیم‌ها گرفته می‌شوند، ولی پیگیری ندارند

  • ابزارها زیادند، ولی خروجی کم است

  • همه درگیرند، اما هیچ‌چیز جلو نمی‌رود

و بدتر از همه:
همه این‌ها آن‌قدر عادی شده که کسی دیگر تعجب نمی‌کند.

همین شد که تصمیم گرفتم درباره MOCA، نه در یک مقاله، بلکه در یک زنجیره مقاله بنویسم.
نه برای معرفی یک محصول،
بلکه برای باز کردن یک زخم قدیمی که سال‌هاست رویش ابزار چسبانده‌ایم.


سازمان‌ها تنبل نشده‌اند؛ بی‌معماری شده‌اند

بیایید رک باشیم.
اکثر سازمان‌ها امروز بی جان به نظر می‌رسند.

نه چون آدم‌های بدی دارند.
نه چون مدیرها بی‌سوادند.
نه حتی چون ابزار ندارند.

اتفاقاً برعکس:

  • آدم‌ها سخت‌کوش‌اند

  • ابزارها متنوع‌اند

  • جلسه‌ها زیادند

اما خروجی؟
تصمیم پایدار؟
مالک مشخص؟
حافظه سازمانی؟

تقریباً هیچ.

مشکل اینجاست:
ما همکاری را جدی نگرفتیم؛ فقط ابزارش را خریدیم.


وقتی همکاری را با «چت» اشتباه گرفتیم

سال‌هاست همکاری سازمانی را خلاصه کرده‌ایم در:

  • یک پیام‌رسان

  • چند کانال

  • یک تقویم

  • یک فضای فایل

و خیالمان راحت شده که «دیجیتال شدیم».

اما واقعیت تلخ این است:

ابزار، بدون معماری، فقط سرعت آشفتگی را بالا می‌برد.

حتی پلتفرم‌هایی مثل Microsoft Teams
(که اتفاقاً از بهترین‌های دنیاست)
وقتی بدون تفکر معماری وارد سازمان می‌شود،
خیلی زود تبدیل می‌شود به:

  • انبوه کانال‌های رهاشده

  • جلسه‌های بی‌صاحب

  • فایل‌هایی که کسی نمی‌داند کجای تصمیم‌اند

مشکل Teams نیست.
مشکل این است که ما فکر کردیم همکاری برابر است با ابزار.


نشانه‌های یک سازمان بی جان (اگر دیدی، تعجب نکن)

اگر این‌ها برایت آشناست، بدان تنها نیستی:

  • تصمیم‌ها در جلسه گرفته می‌شوند، ولی بعدش گم می‌شوند

  • هیچ‌کس دقیق نمی‌داند خروجی جلسه چه بود

  • فایل هست، ولی نمی‌دانی نسخه نهایی کدام است

  • پیام‌ها هست، ولی زمینه (context) نیست

  • پروژه‌ها شروع می‌شوند، اما هیچ‌وقت «جمع» نمی‌شوند

این‌ها نشانه بی‌نظمی نیست؛
نشانه نبود معماری همکاری است.


چرا دنیا به فکر افتاد؟ تولد یک نقش جدید: CCO

جالب است بدانید که در بعضی سازمان‌های پیشرو،
اصلاً این مشکل آن‌قدر جدی شده که یک نقش جدید به وجود آمده:

Chief Collaboration Officer (CCO)

نقشی که وظیفه‌اش:

  • خرید ابزار نیست

  • برگزاری جلسه نیست

  • مدیریت آدم‌ها هم نیست

بلکه:

طراحی و مدیریت «چگونگی همکاری» در سازمان است.

این خودش یک پیام واضح دارد:
همکاری دیگر یک موضوع فرعی نیست؛
یک مسئله استراتژیک است.


اینجاست که MOCA معنا پیدا می‌کند

MOCA از این سؤال ساده شروع می‌شود:

اگر همکاری را مثل یک سیستم طراحی کنیم، نه یک ابزار، چه می‌شود؟

در MOCA:

  • انسان‌ها نقطه شروع‌اند، نه ابزار

  • جریان کار مهم‌تر از فیچر است

  • جلسه، پروژه، تصمیم و پیگیری از هم جدا نیستند

  • همکاری «اتفاقی» نیست؛ طراحی‌شده است

و مهم‌تر از همه:
MOCA نمی‌پرسد «چه ابزاری بخریم؟»
می‌پرسد:

«همکاری در سازمان ما باید چطور اتفاق بیفتد؟»


جمع‌بندی | این تازه شروع ماجراست

این مقاله قرار نبود راه‌حل بدهد.
قرار بود یک چیز را روشن کند:

اگر سازمانت خسته است،
اگر آدم‌ها فرسوده‌اند،
اگر خروجی کمتر از تلاش است،

به‌احتمال زیاد مشکل:

  • کمبود ابزار نیست

  • کمبود نیروی انسانی نیست

مشکل، نبود معماری همکاری است.

در مقاله‌های بعدی:

  • دقیق‌تر می‌رویم سراغ MOCA

  • سناریو واقعی می‌سازیم

  • نشان می‌دهیم یک جلسه، یک پروژه، و حتی یک تصمیم، در معماری درست چه شکلی می‌شود

اینجا نقطه‌ای است که
داستان MOCA شروع می‌شود.

لینک مقاله دوم

تحول دیجیتالتفکر سیستمی
۵
۱
محمود باقری
محمود باقری
سازمان‌ها پر از جلسه و ابزارند، اما تصمیم ندارند. من درباره همکاریِ ناکارآمد، مدیریتِ نمایشی و راه‌هایی می‌نویسم که تیم‌ها را از شلوغی به اثرگذاری واقعی می‌رساند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید