خیلی زود حوصلهی آدم سر میرود. احتمالا برای همین زیاد کار میکنم. همهچیز در خدمت سرگرم ماندن است. تفاوت چندانی هم با بازیهای کودکیام ندارد. من میخواهم برنده باشم... تا دیروز، آقای گُل بازیهای جام جهانی گُلکوچک محلهی بوعلی بودم؛ امروز که تکان میخورم، استخانهایم جیغ میکشند. روی دبهی مربیگری نشتهام تا تیم من قهرمانِ قهرمانان بشود. تو هم اگر جوان هستی و جویای نام، شاید در تیم ما بهبازی برس. اگر به حرفهای من گوش بدهی، با هم قهرمان میشویم و این پیروزی را چند دقیقه با تمام وجود جشن میگیریم. البته فقط چند دقیقه! شاید بخواهی بدانی برای چه انقدر بازی میکنیم؟ پس کِی این بازیها تمام میشوند؟ تقریبا هیچوقت. ای نادان! تیم حریف هم مثل ما فکر میکند. درست است که این مدال قهرمانی را به آنها نمیدهم اما داشتم فکر میکردم، اگر فردا صبح شکست را بپذیرند و بگویند ما دیگر با شما بازی نمیکنیم. آنوقت من دیگر همبازی نخواهم داشت! تیم حریف هم مثل من فکر میکند چون هیچکس دلش نمیخواهد به دروازه خالی گُل بزند. این تقریبا تصویر خیلی تیرهای است. ای کاش به این نتیجه نرسیدم که بخواهیم بازی را همینجا رها کنیم. اگر همچنان از بازی لذت میبریم.