.:
.:
.:
راغب بود جایی بنشیند که کسی او را نبیند یا با وسیله ای کتابی؛ کوله یا حتی بطری آب معدنی؛ تصویر خودش را بازسازی یا شاید هم مستتر کند. به کادری که رویش می توانست بسته شود اهمیت می داد که آن طور که می خواست به نظر بیاید. نه اینکه مصنوعی باشد یا آگاهی داشته باشد، یا اینکه به هر کارش فکر کند، اما با نگاه عمیقش حتی می دانست بطری آب معدنی را بعد از نوشیدن؛ چطور و کجای میز بگذارد. می دانست میل دارد در اتوبوس کجا و در کنار چه کسی بایستد و به کدام چهره ها نگاه کند. هیچ کجای زندگی اش اتفاقی نبود، اما از اتفاقات استقبال می کرد. سعی می کرد با حالت کودکانه ی چشمانش آدم ها را به درون قلبش راه ندهد. اما اغلب موفق نمی شد. این اواخر اصلن نمی خندید. به دور دست ها خیره می شد. شاید خودش را از دور می دید. و واقعیت می بخشید به تصاویر درونی اش.
مدتی بود تابِ بوم های نقاشی اش را نداشت. آخر آنها خودش را آن طور که به نظر می رسید نشان نمی دادند؛ بلکه «خودش» را نشانش می دادند. بی حوصله تر از آن شده بود که بخواهد خودش را ببیند. خودش را فراتر از آنچه در آئینه وجود داشت یا دیده می شد، می دید. رغبتی به نشان دادن نقاشی هایش نداشت. البته پیش می آمد که برای خودش هم عجیب به نظر بیاید و با جلوه ای مواجه شود که تعجبش را بر انگیزد. به اعجاب هایش هم خو گرفته بود. پلان ها و پرده ها آنقدر به سرعت از جلوی چشمانش و روی پوستش کنار می رفت که به گردشان نمی رسید. گهگداری حوصله اش را هم سر می بردند و مجبور می شد برود ظرفی در سینک پیدا کند تا بلکه بگذارد بازگردد به زندگی واقعی. نه اینکه باز نمی گشت؛ باز می گشت. و حتی می توانست فراموش کند که کدام پرده ها کنار رفته. اما هیچ گاه تصاویر پشت پرده ها و حالتش در آن لحظه ها را فراموش نمی کرد. شاید تنها آشپزی کردن برای کسی که مخاطبش قرار می گرفت، رهایش می کرد به معنای واقعی.
می خواهم بگویم جهانش را بلد بود چطور معنا بخشد و معنایش را حفظ کند و بپرورد؛ یا می دانست چطور به واقعیت بازگردد؛ و دنیای اسرار آمیزی که در آن زندگی می کرد را خیالی مبهم جلوه بدهد به اطرافیانش.
اما اگر غریبه ای پیدا می شد که رفتار های روزانه اش را در مکان های عمومی زیر نظر بگیرد متوجه احوالات متغیرش می شد. این را بعد ها خودِ غریبه اشتباهی لابه لای حرف هاش گفته بود.