ویرگول
ورودثبت نام
mahroomana
mahroomanaبخوان مرا 🕊️
mahroomana
mahroomana
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

واهمه‌ی پس از بمب و باروت

پنج‌شنبه ۱۲ تیرماه چند روز پس از جنگ🕊️

تکرار اتفاقاتی که‌خوشایندمان نیست چه بی‌رحمانه دلمان را خون می‌کند، وقتی موهایم سفید نمی‌شود نگران‌تر می‌شوم برای خودم، گویی غم‌هایی در من حک می‌شود در من آفت می‌شود، کاش موهایم سفید می‌شد تا می‌فهمیدم درد از ریشه‌هایش بیرون ریخته‌است، روی پیشانی‌ام هم خطوطی نیست که در پی مرگ عزیزانم به خط افتاده باشد، تنها، گریستن در پی گریستن.

جسم‌هایتان خسته‌جان است، می‌گویند مادربرایتان بمیرد؟ زبانمان لال، آیا مادرتان مرده‌است؟ آیا پدرتان بر سر قبرهایتان خاک بر تارهای اندکش می‌ریزد یا نیست تا پیرهن مشکی‌اش برای گذاشتن سنگ لحد دیگر مشکی نباشد؟ خانواده! خانواده‌ را باید دو دستی چسبید تا زنجیره‌ی لبخند‌های متوالی‌تان جایی زبانمان لال به پارگی تن‌هایی نرسد که رنجور در بازار نمی‌داند دلار بخرد یا طلای بی‌اجرت؟

درد در درونِ من است، پشت‌دیوارهایی که هیچ غولِ‌تایتانی نمی‌تواند آن را ببلعد تا بیرون بریزد! درونِ من می‌ماند، چون درونِ تو مانده‌است، کاش همه‌ی خانواده‌ها را یک‌جا دفن می‌کردند! حتی اگر یک‌جا بدون لمس دیگری خانه‌ی پدری‌را ترک نکرده بودند، خدا می‌داند که جنگ آیا کودکِ درونم را کشته‌است یا مهرمادری، مادری که صدایش از خوش‌صداترینِ خواننده‌ها بیشتر بر جانم نشست، کاش لحظه‌ی آخر لالایی بر گوش‌هایم آشنا باشد اما که می‌داند که می‌خواند؟

شاید هیچ نشود و من جوان بمانم، روحم را چه خواهم کرد؟ پس از به تماشا نشستن کفن‌پوشی‌شان.

نگاهِ به زندگی‌مان و مرورِ خاطراتِ ناخوشایند برایم یادآورِ صبر است یادآورِ احیا پس از مُردن، احیا پس از به زاری‌نشستن، اُمید در خانه‌ی‌پدری‌ام رنگ نمی‌بازد، اُمید برایم ماندگاری دارد، ‌اُمید!

ماهرو مانا

“پس از تماشای سوگ خانواده‌ی شهید جنگ ۱۲ روزه”

از تجربه‌ی شب‌های بمباران بگو؟

امیدجنگخانوادهآرزومادر
۲
۰
mahroomana
mahroomana
بخوان مرا 🕊️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید