منتهی علیه شرقی در تنگنا

همه چیز از یک پیام ساده شروع شد:
چطوری رفیق؟ کجایی؟ خوشالم که پیدات کردم.
اسم و رسم نا آشناست. رفیق؟ یادم نمیاد در عالم رفاقت کسی را گم کرده باشم. نگاهی می اندازم به امضای پایان پیام. اسمش آشناست. مغزم شروع به پردازش می‌کند. دوازده سال پیش مشهد ...

گفتگوی خیالی را در ذهنم شکل می‌دهم مثلا اگر بپرسه این دوازده سال چه می‌کردی چی باید جواب بدم؟ واقعا چه کردم؟ یادم نمیاد چطور آدمی بودم که اینطور شدم. همه‌ی تغییرات خیلی نرم اتفاق افتاد. شبیه پخته شدن قورباغه!. با متریک های رایج باید جواب بدهم یک کارمند شده ام با یک زندگی روتین و تحصیلاتی معمولی. کلا معمولی. اما این اصلا اصل ماجرا نیست. پس غوغای درونم چی؟ پس این همه کشف و تازگی و انزجار و شادی و اندوه چی؟ پس سناریوی دوره های افسردگی چی؟ پس عاشقیت ها و فارغیت ها چی؟ همه دیوانگی ها...
کافیه به همین یک سوال فکر کنم تا بیخیال بشم. امکان هر گفتگو و پیدا شدنی رو ببندم و فراموش کنم که دوستی قدیمی بعد از دوازده سال پیدایم کرده آن‌هم از آن سر دنیا به لطف شبکه های اجتماعی پیدایم کرده تا زندگیم را شیک و مجلسی و معمولی در یک قاب متداول برایش توضیح بدهم و ذوق کنیم از این همه تغییر...