
خبر کوتاه بود و شوکهکننده " ..... تصادف کرده ، پاهاش شکسته و در بیمارستانه ، خانمش هم فوت کرده ...."
شروع کردم به گریه کردن. برای چه کسی؟ برای او؟ برای همسرش؟ برای خودم؟ یا برای تمام سوگهای سرکوبشدهای که سالها بود فریاد میزدند و من نشنیده گرفته بودم؟
در ذهنم، زندگیاش را مرور کردم. از روزهایی که جوان بود و تازه پدر و مادرش را از دست داده بود، تا روزهایی که درگیر جنگ شد، جانباز شد، اما هیچوقت حاضر نشد روستا را ترک کند. سالها سخت زندگی کرد، اما زندگی را سامان داد. بچههایش را عروس و داماد کرد، خانه را بازسازی کرد، ماشین نو خرید. همسر اولش را بر اثر سرطان از دست داد. مدتی بعد دوباره ازدواج کرد. و حالا، دوباره، همسرش را از دست داده بود.
برای من، او همیشه یک قهرمان بود. تنها قهرمانِ خاطرات کودکی. کسی که درست برعکس بسیاری از آدمهای اطرافم، در بخشش و مهربانی، دست و دلباز بود.
همین اواخر بود که بیمار شد و نیاز به شیمیدرمانی پیدا کرد. نگران بودم که دیگر فرصت نشود او را ببینم. همسرش به بابا گفته بود که حواس ش هست ولی حالا دیگر نبود تا حواسش باشد .....
گریستم بر بیثباتی این دنیا.
او، یک دختر روستایی بود، بدون فرزند، بدون شاید آرزوهای برآوردهنشده. چند سال دیگر، کسی هست او را یاد کند؟ آیا او از زندگیاش راضی بود؟ چه شد که اینقدر زود رفت؟
و گریستم برای خودم.
چقدر کادر به استخوانم رسیده بود و من هنوز زنده مانده بودم .... چقدر در این سالها رفتن آدم ها را دیده بودم ...
این جور وقت ها این سوال ها می افتد به جانم : "چرا فلانی ؟ اون که آدم مفیدی برای خانواده ش بود ؟ بجاش چرا فلانی نرفت ؟ چه پیمانه عمر خوبها تمام می شود و بدها باقی می مانند..."
راستش خیلی دوست دارم قاعده ناشناخته بازی دنیا را بدانم ....
عموما هنگام نماز ظهر کمی قرآن می خوانم ، کمی خسته بودم ، گفتم بگذار برای بعد .....
نماز مغرب برایش سوره "یس" خواندم.
پ.ن : شادی روح "فاطمه" صلوات .....