دختر مهتابدرچالش هفته·۱۰ روز پیشچگونه شعرها در من جریان دارند؟ چون ذهنم آشفته بود و دوست داشتم بنویسم... به این امید که ، نوشتن رهایی بخش و نجات بخش باشد. آمین. وقتی آقای جوجه تیغی اولین چراغ را روشن…
دختر مهتابدرسالهای دور از خانه·۱۸ روز پیشاسکاجی برای ظرف شستن ...در باب حال و هوای این روزهای کشور / حال و هوای این روزهای زندگی
دختر مهتاب·۳ ماه پیشپشت فرمان با خاطرات گوجه ایبعضی آدمها نه با ماشین که با خاطرههایشان جاودان میشوند و در مسیر زندگی در قلب ما حضور دارند.
دختر مهتاب·۴ ماه پیشصبح شده بود، و من در دلِ آفتاب، از تنهاییِ خودم بیدار شدم...پردهی اول: میان خواب و وهمصبح شده بود.دیشب تا دیروقت بیدار مانده بودم، با چشمانی که دیگر نمیخواستند بیدار بمانند و خوابی که نمیخواست بیا…
دختر مهتاب·۴ ماه پیشبازگشت به تن ، بازگشت به خانهگاهی بدنم برایم خانهای ناامن بوده؛پر از ترس، درد، و خاطراتی که نمیخواستم لمسشان کنم.پس پناه بردم به ذهنم
دختر مهتابدرپیاده روی اربعین·۶ ماه پیشسه برابر، کمی بیشتر(11)قسمت قبلیپرده ی چهلم : هُناکَ.....بعد از شام بار و بندیلمان را…
دختر مهتاب·۷ ماه پیشوقتی زندگی بهت یه نارنگی میدهپرده اول : ایران منایران من اگر میلیون ها نفر دوستت داشتند، من یکی از آنها هستماگر یک نفر دوستت داشت، من او بوده امو اگر هیچ کس دوستت نداشت…