نه نه ..... نمی خواد دست نگه داری ..... آره .... برو دنبال مهمونیت .... نه نه .... لغوش نکن .... فعلا هزینه رو نزن ..... آره ... آره .... به دکتر گفتم .... قرار شده امشب مواد رو نهایی کنه .... نهایی که شد پول رو واریز کن!

بعد از اتمام تماس، نسترن رو کرد به من و شروع کردیم از مشکلات اداره گله و شکوه کردن و کله پاچه همکارای تنبل و از زیرکار در رو رو بار گذاشتن و همزمان درد و دل کردن! .... صحبت کردنمان ادامه داشت که ناگهان آقای رحمانی از آیینه وسط ماشین نگاهی به ما انداخت و گفت :

به به! چشم و دلم روشن باشه! توی روز روشن ! خانم های بخش اداری در حال فروش مواد به دانشجویان !
من و نسترن با چشمهایی متعجب نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده!

تست هوش : مکالمه ای که در بالا آورده شده مربوط به کدام یک از موارد زیر است؟
گزینه الف ) مکالمه ی دو قاچاقچی مواد مخدر
گزینه ب ) مکالمه ی قاچاقچی قرص های روانگردان و برگزار کننده پارتی
گزینه ج ) مکالمه ی دو ساقی محل
گزینه د) هیچ کدام
و اما جواب درست؟

بله دوستان گزینه درست "هیچ کدام می باشد" !
مکالمه ای که خواندید مکالمه ی دو کارشناس آموزش دانشکده بود!!!!

و اما جریان از چه قرار بود ؟!
یکی از دانشجویان دانشکده موفق به نمره ی قبولی در درسی که پیش نیاز چندین درس در ترم بعدی بود نشه بود. از طرفی هم در نیمسال تابستان درس در یک دانشگاه دیگر ارائه شده بود و همینطور نمره ی دانشجوی مذکور لب مرزی بود و استاد می خواست کمی دانشجویان را در تعلیق نگه دارد تا درس عبرتی شود برای ترم های بعدی و دیگر دانشجویان!
همکارم ، نسترن در حال مشاوره به دانشجوی مذکور بود که فرصت میهمانی نیمسال تابستان رو از دست نده و چون ممکنه استاد نمره رو لحظه ی آخر بهت بده ، شهریه ثبت نام رو واریز نکن و شهریه رو تا قطعی شدن نمرات به تعویق بیانداز!

راستی!
یکی از واژه های به کار رفته در عنوان این درس "مواد" هست!!!
مکالمه ی تلفنی نسترن را مررو کردیم و کلی خندیدیم و در آن روز آشفته ، آقای رحمانی انصافا موجبات شادی و رفع خستگی ما را فراهم کرد.
من و نسترن کجا بودیم؟ در ماشین راننده ی اداره، آقای رحمانی در حال جابه جایی از لوکیشن الف به لوکیشن ب اداره.
آقای رحمانی در تمام طول مسیر سررشته را بدست گرفته بود و بی خیال بشه نبود!
"حالا نمی خواستم لو بدم ... من که راننده نیستم ... مامور مخفی اطلاعات بودم .... حالا که رفتم تحویل تون دادم می فهمید که نباید مواد بدید دست جوون های مردم"
من و نسترن که در حال خندیدن به حرف های آقای رحمانی بودیم ... ادامه دادم : آقای رحمانی ! حقوق اداره که به جایی نمی رسه!....
آقای رحمانی کمی فکر کرد و گفت : کمی هم حق با شماست!
در ادامه ی مسیر آقای رحمانی از مسیر معمول خارج شد و وارد خیابان دیگری شد . پرسیدم : کجا داریم می ریم؟ آقای رحمانی گفت : فکر کردید شوخی کردم؟؟؟! .... داریم می ریم تحویل تون بدم!

در کمال تعجب آقای رحمانی جلوی یکی از شعبه های نیروی انتظامی شهر ماشین را نگه داشت و در حالی که از ماشین پیاده می شد گفت : جایی نرید تا بیام سراغتون!
با تعجب مسیری که آقای رحمانی داشت می رفت را دنبال کردم! آقای رحمانی وارد اداره پست مرکزی شهر که دقیقا روبه روی نیروی انتظامی بود ، شد !
پ . ن 1 : داستان واقعی و بخاطر رعایت حریم خصوصی از اسامی مستعار استفاده شده است.
پ . ن 2 : در حال حاضر من در محل کارم پیشینم شاغل نیستم و به همین دلیل،حالا می توانم خاطرات را منتشر کنم.
پ . ن 3 : نقل یک خاطره یا داستان،مثل نشان دادن یک تکه از پازل از بین هزاران تکه ی پازل هست. در هیچ شغلی و هیچ محیط کاری شرایط همیشه گل و بلبل نیست!!! پس با خواندن این خاطره چنین تصوری نداشته باشید و با دیدن تنها یک یا چند تکه از پازل کل تصویر را قضاوت نکنید! بیش از خاطرات خوب، در محیط کار قرار است با انواع و اقسام ماجراهای نه چندان خوب مواجه شوید.
پ . ن 4 : امیدوارم با خواندن این خاطره به لب شما هم لبخند آمده باشه، برام دعا کنید و مهمونی تون رو بگیرید! 😉