
میدونی چیه؟ یه آدمی تو زندگیم بود...
هنوزم هست، ولی انگار نیست. نه میتونم ازش متنفر باشم، نه میتونم بگم دوستش دارم. نه فراموشش کردم، نه یادم میره. هرچی میخوام دلخور باشم ازش، یه چیزی میگه: "بذار بگذره..." ولی نمیذاره بره!
حسش مثل بوی بارون تو یه کوچه آشناست. هم غمگینت میکنه، هم آرومت میده. نمیدونم این سردیِ تنهاییِ بعدشه یا گرمیِ یادِ خاطرهاش . فکر کردن بهش دیگه اون دردِ قدیمو نداره، انگار زخمِ کهنه شده، درد نمیکنه، ولی جایِ شکافتش هنوز مونده.
شاید روزی برسه که بفهمم این همه کشمکشِ درونی، یه جور رهاییه...
همون لحظهای که دیگه نخوام "ببخشمش" یا "فراموشش کنم"، فقط بذارم باشه. تو همین بیتابیها دارم میفهمم زندگی کردن با همین زخمهاست... و شاید همین الآن، تو همین سکوتِ عجیب، داره حالم خوب میشه، بیصدا...