
از چند روز قبل از جنگ در خانه صداهایی میشنیدم که از من میخواست آنجا را ترک کنم. صداهایی که برخلاف همیشه فقط شبها به گوش نمیرسید. ظهر و عصر هم میآمد. صداهای تق و توقی که میگفتند اینجا دیگر مثل آنچه بود، امن نیست. وقتی هنوز نمیدانستم خوابم یا بیدار، سایهشان را روی سرم، پشتم و کنارم حس میکردم که خم شده بودند و میخواستند دستم را بگیرند یا زیر گوشم چیزهایی بگویند. میترساندندم. پیش از این هرگز صدایی من را نترسانده بود. حتی زمانی که بچه بودم و شبها در اتاق صدای مچاله شدن کاغذ و پچپچ دوردست عدهای را میشنیدم. صداهایی که نمیدانستم چرا وقتی تاریک است و همه خوابند تازه یادشان افتاده کاغذ مچاله کنند و با هم بحث و جدل کنند. آنقدر نمیترسیدم که حتی عصبی از آنها خواهش میکردم که آرامتر باشند و فردا صبح زود باید برای مدرسه بیدار شوم وگرنه از سرویس جا میمانم.
ولی صداهای قبل از جنگ، صداهایی که از کولر میآمد، از آشپزخانه میآمد، از پشت سرم در کنار تخت میآمد، صداهایی واحد نبود. مال یک نفر نبود، انگار به هزاران روح سرگردان تعلق داشت که یک چیز را زمزمه میکردند و تمام وجودم را میترساند. حس میکردم اینجا چیزی هست که میخواهد بیرونمان کنند.
از همان ثانیه اول خانه به میدان جنگ پیوند خورد. جنگ با ترور افراد در خانههایشان شروع شد. زمانی که احتمالا خواب بودند. درست مثل خانوادهشان، بچهها و همسایهها. برای قومی که از زمان شناخت هویتش تا به امروز در کشمکش برای تصرف و تعلق خانه بوده، هدف گرفتن خانه، ابدا عجیب نیست. شبیه یادآوریست از این جنس که خانه نداشتن چه حسی دارد؟ امن نبودن در خانه، تعلق نداشتن به آن، چه حسی دارد؟
خانه داشتن جزو معدود چیزهایی است بعد از ۵ سال هنوز برایم عادی نشده. شاید برای کسی که ۷ سال خانه نداشته، هرگز هم عادی نشود. همیشه ته دلش یک ذوقی داشته باشد از اینکه میتواند برای فریزرش گوشت بخرد و بستهبندی کند و برای گلدانهایش گل. میتواند یک روز کامل را به تمیز کردن و چیدنش آنطور که دوست دارد بپردازد و هر وقت دلش بخواهد هر چیزی از آن را هر جایی بگذارد که شاید هیچ عقل و سلیقهای تاییدش نکند. میتواند با گفتن «ما دیگه میریم خونه.» آخر مهمانیها را به اتمام برساند و از به زبان آوردن کلمه «خونه» غرق در افتخار شود. بالاخره در زندگیش برای این یکی بیشتر از هر چیزی حسرت خورده و زحمت کشیده.
تمام ۷ سالی که خوابگاه زندگی میکردم به خانه داشتن فکر میکردم و رویایش را میدیدم. اینکه سهمم از زندگی کردن در جایی، بیشتر از یک تخت باشد که تاریخ مصرفش ۴ ماه و نیم بیشتر دوام نمیآورد. خانه رویاهایم را روی کاغذ تصویر میکردم یا عکسهایش را جستوجو میکردم و کنار هم میچیدم و به خودم قول میدادم که حتماً در کتابخانهم گلدان بگذارم، طولانی و سر حوصله آشپزی کنم، گوشت تکهتکه کنم، سبزی خورد کنم، پیازها را سرخ کنم و بگذارم ساعتها قابلمه خورشت قل بزند تا جا بیفتد، قهوه درست کنم و بنشینم کنار پنجره کتاب بخوانم، اصلاً یک جایی را فقط برای کتاب خواندن کنار بگذارم.
آن زمان مینشستم به حرفهای تازهعروسهای فامیلمان درباره اینکه گوشت از کجا میخرند یا قاشقهای چوبی چربیگرفتهشان را چهطور پاک میکنند، گوش میدادم و به نحو رقتانگیزی مثل بچگیهایم که تلاش میکردم توجه بزرگترها را از خواهر تازه متولد شدهم منحرف کنم، توی حرفشان میپریدم که من هم در خوابگاه اینکار را میکنم. آنها چپچپ نگاهم میکردند که خب. که چه؟ خوابگاه چه ربطی به خانه دارد؟
آمدم خوابگاه را به خانه تبدیل کنم. چیزهایی از خودم داشته باشم که یک خوابگاه ندارد. آن چیزها باید شخصی میبودند و همزمان هم به محیط متعلق میشدند و هم مزاحمتی ایجاد نمیکردند. باید سبک میبودند تا بشود روی کول انداخت و به خوابگاه بعدی برد و باید کمترین فضای ممکن را اشغال میکردند. برای همین برداشتم و عکسهایی که گرفته بودم را چاپ کردم و به دیوار کنار تختم چسباندم و از آنجا خانه ساختم و آنها را از این دیوار خوابگاه به دیوار خوابگاه بعد بردم.
وقتی بعد از ۷ سال بالاخره خانهدار شدم تقریبا نتوانستم به هیچکدام از قولهایم عمل کنم. چون خانه داشتن زیباتر و دلنشینتر از تمامی این تصورات فانتزی بود و به هیچ باید و قولی نیاز نداشت. خانه، خانه بود. جایی که هر وقت برگردی خودت را در آن پهن کنی و بابت اینکه بالاخره خانهای شاد باشی.
جنگ از خانه، مفهوم عجیبی ساخت. مفهومی که با ذات خانه در تضاد بود. احساس ناامنی مدام میکردی و اغلب عادت داشتی به خانه، به اتاق و به تختت پناه ببری و نفس آرامی بکشی ولی جنگ از خانه شروع شده بود. جایی که دیگر ابدا امن نبود.
من نتوانستم حتی یک شب از جنگ را هم در خانه سپری کنم، چون ترسیدم. ترسیدم برایم دیگر زیباترین جای دنیا نباشد. ترسیدم شیشههایش بریزد، منفجر شود، فرو بریزد و حتی اگر قرار است بمیرم، ثانیه قبلش را به این فکر کنم که «یعنی خانه هم امن نبود؟» شاید خانه هم این را میدانست که خواست بروم. شاید ترسید ناامیدم کند. شیشههایش بلرزد و بشکند و فرو بریزد و بترساندم. گچهایش پخش زمین شود و دیوارهایش دیگر نتواند آینهها و قابها محکم نگه دارد و بر زمین رها شوند. از هم بپاشد و گرد و خاکش توی خیابانهای تهران پخش شود. شاید وزن ما برایش زیادی بود. شاید نمیخواست مثل آدمهایی که جلوی هیچکس گریه نمیکنند، جنگزده و ویران ببینیمش. نمیدانم. فقط میدانم از روزها قبل از جنگ خانه شروع کرده بود به صدا دادن. از همه جا. در هر فرصتی و به من میگفت که اینجا دیگر امن نیست. برو.