
میز تحریرش از کتابهای مرجع و جزوههای رنگی انباشته شده بود. ساعت ۳ بامداد بود و تنها صدای قلقل کتری برقی، سکوت خفهی اتاق را میشکست. علی، دانشجوی سال آخر، با چشمانی که به خاطر کمخوابی قرمزی گرفته بودند، به صفحهی سیاه تختهی سفید اتاقش خیره شده بود. ذهنش مثل یک ساعت فرسوده تیکتیک میکرد؛ تکرار فرمولها، حفظ کردن تعاریف، و ترس از آن امتحانات علمی پایان ترم که قرار بود سرنوشت شغل و آیندهاش را رقم بزنند...
ناگهان، از سمت پنجرهی نیمهباز، بوی خاک بارانخورده و صدای ضعیف اذان صبح به گوشش رسید. تصورش دگرگون شد و چشمانش خیره شد به تابلو فرش کعبهای که روی دیوار اتاقش بود.
علی در طواف حرم، در میان انبوهی از مردمی ایستاده بود که لباسهای ساده و یکدست بر تن داشتند. صدای شعار "لَبَّیْکَ اللهُُمَّ لَبَّیْکَ" مثل موجی گرم، روحش را نوازش میداد...
در آنسو، با تعجب نگاهش به استاد سنجری (استاد سختگیر درس اصول محاسبات) افتاد که مشغول طواف بود که با چهرهای آرام، کنارش ایستاد... استاد سنجری گفت: پسرم، تو فکر میکنی این امتحان پایانترم قرار است تو را بسنجد؟!
علی گیج شد: اما استاد شما گفتی که نمره این درس، کلید در آینده است.
استاد سنجری با لبخندی مهربان به آسمان اشاره کرد و گفت: علم دنیوی، کلید درهای زمینی است؛ اما "قربانی کردن نفس"، کلید دربهای آسمانی است. در امتحان علمی، تو باید پاسخها را "یاد بگیری" و "بنویسی" تا نمره بگیری. اما در امتحان الهی، در این عید قربان، تو باید پاسخها را با "عشق" بدانی و "قربانی" کنی تا پذیرفته شوی...
تصویر الف: علی با استرس و لرزش دست، سعی میکند فرمولی را روی کاغذ بنویسد و میترسد که اگر اشتباه کند، همه چیز از دست میرود.
تصویر ب: علی در میان جمعیت با کت و شلوار و با لبخندی خاص، قطعهای گوشت را در دست دارد تا به فقیری بدهد... اطرافیان میگویند: خدا قبول کنه علی آقا...
صدای ذهن علی: هرجور شده باید امتحانم رو خوب بدم و بالاترین نمره رو بگیرم که آیندهم خراب نشه، از اونطرف باید با کمک به بقیه واسه خودم یه وجههی اجتماعی بسازم...
استاد سنجری ادامه داد: امتحان دانشگاه، میسنجد که چقدر "دانستهای"؛ اما عید قربان، میسنجد که چقدر "خالی شدهای"... وقتی نفست را قربانی میکنی، همانطور که ابراهیم، فرزندش را، خدایت را میشناسی... آنوقت میفهمی که نمرهی ۲۰، پوچی نسبی است، اما "رضا" به فرمان خدا، بینهایت است...
صدای تقتق در اتاق، علی را به واقعیت بازگرداند. مادرش با یک فنجان چای و لبخندی وارد شد. علی به نگاه خندان مادر نگاه کرد و به کتری برقی در حال انفجار خود... به روی مادر لبخند زد و کتری را خاموش کرد، دیگر ترس از امتحان فردا، آنقدرها هم وحشتناک نبود...
علی چای را نوشید و برای نماز صبح برخاست و برای امتحاناتش آماده شد. نه از ترس، بلکه با آگاهی اینکه او در دو میدان جنگ است: یکی برای کسب رزق، و دیگری برای کسب رضوان...
و هر دو، نیازمند "قربانی" هستند: در اولی، زمان و انرژیاش را قربانی میکند؛ و در دومی، هوای نفساش را...
#مجید_حسنی چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵
صفحه بله:
@majidhassani_ir
#امتحان #عید_قربان #زندگی #ایمان #مذهب #آرامش
i_ir