مجید حسنی·۲ روز پیشایستاده در خواب!در خیابان ۱۷ شهریور، قدم میزدم و در دنیای صحبت با گوشی غرق بودم... در آن لحظه، تمام تمرکزم به مکالمه بود و جهان من در همان چند سانتیمتر گ…
مجید حسنی·۴ روز پیشیک استکان اضطراب لب سوز لب دوزنوجوان که بودم، یک روز مهمانان عزیزی به خانهی ما آمدند؛ از آن مهمانهایی که خیلی با آنها تعارف داشتیم و حضورشان تشریفات خاصی میطلبید...…
مجید حسنی·۵ روز پیشحنای ما رنگی ندارد!گاهی آخر هفته که میشود، خانهی کوچک مادری پر میشود از بوی تند و آشنای حنا... مادر، با همان دستهای مهربانش، تشت سفالی کوچکی را جلویش میگذ…
مجید حسنی·۶ روز پیشجملهی قدرت!نوجوان که بودم، تابستانها سهم ما نه استراحت بود و نه ولگردی در کوچهها؛ آن روزها رسم بر این بود که کار کنیم، من هم در تولیدی خیاطی برادرم…
مجید حسنی·۱۳ روز پیشروز نذری!هر سال در چنین روزی نوهها دور هم جمع میشوند تا رسم پدر بزرگ را زنده نگه دارند. آنها قربانی میبُرند و بین نیازمندان اطراف شهر غذای گرم پ…
مجید حسنی·۱۴ روز پیشخمِّ گُلزین پس خدا لطف نهان خود هویدا میکندزین پس تفاخر فرش بر عرش معلا میکندزین پس کتاب و عترتش دین را مصفا میکندقرآن، امیرالمومنین تاویل و معنا م…
مجید حسنی·۱۴ روز پیشروز پرواز ابرها!پسرک پول جمع کرده بود تا برای خودش اسباببازی بخرد... اما آن روز وقتی دید دوستش به خاطر خرابی کفشهایش غصه میخورد، پولها را برد و برای ا…
مجید حسنی·۱۵ روز پیشبنبست محلهدو همسایه در محلهی ما ماهها بود با هم کلامی حرف نزده بودند، در پیادهرو به هم رسیدند... یکیشان دستش را جلو برد و گفت: "امروز روز خوبی اس…
مجید حسنی·۱۵ روز پیشسبزی یا نور!سبزی یا نور؟! باغبانی را حوالی شهرری میشناسم، باغ سبزی دارد، تمام سال همراه خانوادهاش با زحمت از مجموعه مراقبت میکند، یک روز در سال در با…
مجید حسنی·۱۷ روز پیشقولهای ایستادهدو دوست را میشناسم که در ایام جوانی با هم قراری گذاشتند، که تا پایان عمر هرجای دنیا که باشند در یک روز خاص از سال، یکدیگر را ملاقات کنند و…