مجید حسنی·۲ روز پیشکاش همه یک برادر کوچکتر داشتند...دوربین، از زمین بازی جدا شد و روی سکوها نشست...پسرکی کوچک، با چشمانی که از برق شادی میدرخشید، از جا میپرید؛ دستهایش را گره کرده بود، میخ…
مجید حسنی·۵ روز پیشپول بک!زندگی، عجیبترین امتحانها را درست از جایی میگیرد که انتظارش را نداری...چند روز پیش از دوستی مبلغی قرض گرفتم... او با بزرگواری پول را همان…
مجید حسنی·۶ روز پیشفوتبال، فقط فوتبال نیست...هفت بار به جام جهانی رفتیم...هر بار، قبل از شروع مسابقات، همه از عزم ایران برای صعود حرف زدند، گاهی هم از قرعه خوب به وجد آمدند؛ از اینکه ا…
مجید حسنی·۷ روز پیشروی سقف نیسان!دیشب، پشت چراغ قرمز چشمم به یک نیسان آبی افتاد...جوانی روی سقف باربندش نشسته بود؛خیابان را نگاه میکرد و لبخندش نشانهی لذتی بود که از حال م…
مجید حسنی·۸ روز پیشپزشک همگانی!از پلههای آزمایشگاه پایین میدویدم؛ ذهنم سنگینتر از پاهایم شده بود... خستگی کار، فکرهای نیمهتمام و فشار روزهای تکراری روی شانههایم نشست…
مجید حسنی·۲۰ روز پیشنقاب یوشیمیتسو!در کوچهپسکوچههای محلهی سابق، نام "ایرج" با یک پسوند بیگانه گره خورده بود: "یوشیمیتسو"!!! لقبی که از دل بازیهای خشن رایانهای بیرون آم…
مجید حسنی·۲۳ روز پیشایستاده در خواب!در خیابان ۱۷ شهریور، قدم میزدم و در دنیای صحبت با گوشی غرق بودم... در آن لحظه، تمام تمرکزم به مکالمه بود و جهان من در همان چند سانتیمتر گ…
مجید حسنی·۲۵ روز پیشیک استکان اضطراب لب سوز لب دوزنوجوان که بودم، یک روز مهمانان عزیزی به خانهی ما آمدند؛ از آن مهمانهایی که خیلی با آنها تعارف داشتیم و حضورشان تشریفات خاصی میطلبید...…
مجید حسنی·۱ ماه پیشحنای ما رنگی ندارد!گاهی آخر هفته که میشود، خانهی کوچک مادری پر میشود از بوی تند و آشنای حنا... مادر، با همان دستهای مهربانش، تشت سفالی کوچکی را جلویش میگذ…
مجید حسنی·۱ ماه پیشجملهی قدرت!نوجوان که بودم، تابستانها سهم ما نه استراحت بود و نه ولگردی در کوچهها؛ آن روزها رسم بر این بود که کار کنیم، من هم در تولیدی خیاطی برادرم…