مجید حسنی·۸ ساعت پیشکودک درون را نکش!خاطرم هست در دوران گذر از کودکی به نوجوانی دوست داشتم مرد باشم، حتی نشستن و راه رفتن پدرم را تقلید میکردم، به دسته کلید و کیف پول علاقهی…
مجید حسنی·۱۸ ساعت پیششوک پشت موتور!دیر شده بود، با مترو رفته بودم و ایستگاه هفتتیر خواستم خط عوض کنم که ساعت را نگاه کردم، شوکه شدم... اووووو چقدر دیر شده!!!سریع دویدم و از…
مجید حسنی·۱ روز پیشگلدان بی مادر!خوب به یاد دارم یکبار اول صبحی، که داشتم آماده میشدم برای آغاز یک روز پر مشغله، دستم خورد و گلدان سفالی محبوبم از روی لبهی پنجره افتاد و ت…
مجید حسنی·۲ روز پیشلقمه گلو گیر!احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات…
مجید حسنی·۳ روز پیشپیله گر!نیما پشت لپتاپ آخرین مدلش نشسته بود و به نمودارهای سبزرنگ صرافی دیجیتال خیره شده بود...زندگیاش در ۳۵ سالگی، شبیه کرم ابریشمی بود که تارها…
مجید حسنی·۳ روز پیشنیم سانت زندگی!جوان تر که بودم یک دوره فنی و حرفهای شرکت کردم، استادی داشتیم که همیشه میگفت: "فرق استادکار با شاگرد، توی آن نیم سانتهاییه که بقیه فکر م…
مجید حسنی·۴ روز پیشبسته متعفن!ترافیک گره خوردهی دم غروب بود و باران ریزی که فقط زمین را چسبناک و اعصابها را خط خطی میکرد... توی تاکسی، راننده انگار که تمام بدبختی ها…
مجید حسنی·۵ روز پیشنان لبخند!نان لبخند!یک روز بارانی و سرد، توی صف نانوایی ایستاده بودم و همه اخم کرده بودند؛ یکی را دیدم زیر لب غر میزد، یکی دیگر با گوشی حرف تند میزد،…
مجید حسنی·۶ روز پیشپیرمرد همسایه و ماشین قدیمی!یکی از دوستانم یک بار حرف جالبی زد؛ آن وقت ها که برای کنکور ارشد میخواند و حسابی بریده بود. میگفت: انگیزه مثل آن پیرمرد بداخلاق همسایه ا…
مجید حسنی·۷ روز پیشنقطهی هدف!دنبالم کن به صرف یک استکان چای...همه چیز از آن سه شنبهی کسل کننده شروع شد؛ وقتی که باز هم مثل هر روز، ساعت گوشی را روی تکرار گذاشتم و پ…