
نیما پشت لپتاپ آخرین مدلش نشسته بود و به نمودارهای سبزرنگ صرافی دیجیتال خیره شده بود...
زندگیاش در ۳۵ سالگی، شبیه کرم ابریشمی بود که تارهای او از جنس دیجیتال و اعتبار دور خود می تنید تا روزی پروانه شود و پرواز کند...
نیما با خودش قرار گذاشته بود که وقتی به اولین یک میلیارد تومان رسید، استراحت کند...
ماجرا اینجا جالب شد که رسید، اما تار بعدی را هم تنید: "باید بشود ده میلیارد تا خیالم راحت شوم..."
ده میلیارد که شد، پیلهاش ضخیم تر شد... او حالا دیگر نمی توانست گوشیاش را لحظهای زمین بگذارد... تارهای حرص، او را از زندگی بیرون کشیده بود...
دیگر طعم قهوهای که میخورد را نمی فهمید؛ چون ذهنش درگیر نوسان بازار بود... او برای خودش یک اپلیکیشن اختصاصی نوشته بود، یک ماشین شاسی بلند خریده بود و در بهترین نقطه شهر دفتر گرفته بود... هرچه این تارهای رفاه و ثروت دورش بیشتر پیچیده میشد، "آدم درون نیما" تنهاتر و محبوس تر میشد...
یک شب، در حالی که در طبقهی سیام برج شیشهای به شهر زیر پایش نگاه میکرد، ناگهان حس کرد قفسهی سینهاش سنگین شده است...
نیمای داستان ما همه چیز داشت، اما حس "خفگی" میکرد... آنقدر دور خودش دیوار "داشتن" چیده بود که دیگر راهی برای "بودن" نمانده بود... تارهای ابریشمی ثروتش، حالا مثل طناب دار دور روحش پیچیده بودند... او در اوج دارایی، دچار "موتُ الغمّ" شده بود؛ مرگ تدریجی از غصهی از دست دادن، غصهی بیشتر نرسیدن و غصهی تنهایی در میان پیلهای که خودش با نبوغش بافته بود...
نیما همان کرم ابریشم برند پوش قرن بیست و یکم بود که یادش رفته بود ابریشم برای "پروانه شدن" است، نه برای "خفه شدن"...
که فرمود:
حریص به دنیا، همانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر دور خود میتند، خارج شدن از پیله بر او سخت تر میشود، تا آنکه از غصه میمیرد...
امام باقر علیهالسلام:
مَثَلُ الْحَریصِ عَلَی الدُّنْیا مَثَلُ دودَةِ القَزِّ:کُلَّمَا ازْدادَتْ مِنَ القَزِّ عَلی نَفْسِها لَـفّـا کانَ أَبْعَدَ لَها مِنَ الْخُروجِ حَتّی تَموتَ غَمّا (کافی، ج 2، ص 316)
#مجید_حسنی شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir
#زندگی #موفقیت #فرهنگ #ثروت #طمع #مذهب