
گاهی آخر هفته که میشود، خانهی کوچک مادری پر میشود از بوی تند و آشنای حنا... مادر، با همان دستهای مهربانش، تشت سفالی کوچکی را جلویش میگذارد و طوری با دقت حنا را با آب گرم مخلوط میکند که انگار دارد با ارزشترین مرهم جهان را میسازد...
یک روز کنارش نشستم و در حالی که داشتم به موهای نارنجیاش که یک لایه موهای سپید از زیرشان نمایان شده بود نگاه میکردم که زیر مایهی حنا پنهان میشدند، راستش یاد آنشرلی با موهای قرمز افتاده بودم... با لحنی شوخیگونه گفتم: "مادرجان، این همه زحمت برای چیه؟ حنا که رنگ موهای امروزی رو نداره؛ تازه همه جا رو هم نارنجی میکند! بجای اینکارها یه بار برو آرایشگاه موهات رو رنگ کن...
مادر لبخندی زد، دست حناییاش را به لبهی تشت کشید و به چشمانم فقط نگاه کرد، نگاه عاقل اندر سفیه... نگاهش انگار با من حرف میزد که: پسرم، حنا گذاشتن من، فقط برای رنگ کردن موهایم نیست... هر بار که این حنا را روی سرم میگذارم، یادم میآید که ریشههایم هنوز زندهاند. حنا گذاشتن یعنی هنوز خودم را دوست دارم، یعنی هنوز به این تن خسته احترام میگذارم...
در همین فکرها بودم که لبخندی زد و گفت: میدانی فرق حنا با رنگهای پر زرق و برق امروزی چیست؟ رنگهای شیمیایی میآیند تا سپیدیها را "انکار" کنند، اما حنا میآید تا به سپیدیها "برکت" بدهد... حنا نمیخواهد بگوید من جوانم، میخواهد بگوید من با عزت پیر شدهام...
آری؛ حنا برای مادر، فقط یک گیاه نیست؛ یک آیین اخلاقی است... او با هر بار حنا گذاشتن، به ما یاد میدهد که نباید از گَرد پیری ترسید، بلکه باید به استقبالش رفت و با همان داشتههای اندک، به زندگی رنگ و جلا بخشید...
حالا هر وقت بوی حنا به مشامم میرسد، یادم میافتد که زیبایی، در پوشاندن حقیقت نیست؛ بلکه در پذیرفتن صادقانهی گذر زمان است... مادر با آن تاج نارنجی رنگش، برای من نماد زنی است که ثابت میکند "اصالت" هرگز از مد نمیافتد...
حنای مادر من بر خلاف حنای این دنیای مدرن، ماندگارترین رنگ جهان را دارد؛ رنگی که روی مو نمیماند، روی دل مینشیند...
...
شاید حنای من رنگ دیگری داشته باشد، دوست داشتی دنبالم کن...
#مجید_حسنی چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir