
دیر شده بود، با مترو رفته بودم و ایستگاه هفتتیر خواستم خط عوض کنم که ساعت را نگاه کردم، شوکه شدم... اووووو چقدر دیر شده!!!
سریع دویدم و از میدان هفتتیر یک موتور گرفتم، حرکت کردیم و وارد بزرگراه مدرس شد. ترکنشین موتور بودم و سرسبزی و خنکای بزرگراه مدرس حالم را از این رو به آن رو کرد، چشمانم را بستم و فقط نفس کشیدم...
یکمرتبه چیزی به صورتم پاچید صورتم خیس شد! هول کردم و ترسیدم، تکانی خوردم که خدا رحم کرد راننده توانست موتور را کنترل کند.
چقدر عصبانی شد بندهی خدا...
و چقدر عذرخواهی کردم و شرمنده شدم...
عجب!!! یک لحظه چشمم را بسته بودم و آبپاش چمنهای اطراف مرا غافلگیر کرده بود...
موتورسوار غر میزد و با احتیاط بیشتر میرفت، اما من در عالم دیگری سیر میکردم... با خودم گفتم خدایا چه دنیای عجیبی است، حتی اگر راننده هم نباشی باید حواست به جلو و اطراف جمع باشد، یک لحظه چشم ببندی و غافل شوی جزایش را خواهی دید...
این تجربهی کوتاه در اتوبان مدرس، مرا درگیر خود کرد...
با خودم فکر کردم زندگی هم دقیقا مثل همین مسیر سبز و خنک است... گاهی آنقدر غرق در خنکای نعمتها و آرامش لحظهای میشویم که یادمان میرود "مسافریم" و نباید چشمهایمان را ببندیم...
آری عرفه، دقیقا همان لحظهای است که باید چشم باز کنیم و از آن خواب شیرین غفلت این دنیا بپریم...
امام حسین (علیهالسلام) در دعای عرفه انگار همین حال ما فریاد میزند که: "إلهي... أَنَا الَّذِي غَفَلْتُ..." (خدایا! من همان کسی هستم که غفلت کردم...).
حقیقتی از عرفه این است که یادمان بیفتد حتی اگر فرمان زندگی به ظاهر در دست ما نیست، باز هم مسئولیت ما "بیدار بودن" است... یک لحظه چشم بستن و ندیدن صاحب این زیباییها، ممکن است تعادلمان را به هم بزند...
عرفه آمد تا یادمان بدهد با چشمانی باز باز، در میانهی مسیر به او نگاه کنیم و مثل اربابمان بگوییم: "عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَرَاكَ" (کور باد چشمی که تو را نبیند)...
عرفه، روز گرفتن گریبان غفلت و بیدار شدن در بزرگراهی است که به کوی او منتهی میشود...
#مجید_حسنی دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir
#عرفه #زندگی #ایمان #مذهب #آرامش
لینک بله (کانال متن و معنا):
https://ble.ir/majidhassani_ir/