"من"

چند سال پیش استادی داشتیم که برامون از دین و اندیشه می گفت. از رذالت ها و فضیلت های اخلاقی. از اشکالاتی که در ما انسان ها وجود داره اما اینقدر برامون عادی شده که دیگه به چشممون نمیاد. از رفتار های کوچیکی که شخصیت و سرشت ما رو شکل میده. اتفاق ها و لحظه هایی که حتی دور از چشم ما رخ میده ولی ما رو متاثر از خودش می کنه.
یکی از جالب ترین و درعین حال شکه کننده ترین حرف هایی که زد در مورد "من" بود. من در واقع چیزی هست که ما خودمون رو باهاش می شناسیم اما می تونه چیزی فراتر از این هم تعریف بشه.

علایق و احساسات ما هم به خاطر همین "من" شکل می گیره.
اینکه چیزی رو دوست داشته باشیم یا از اون چیز بدمون بیاد مربوط به این "من" هست. اما اونچه شکّه کننده بود این بود : اگر این "من" تو رو به اشتباه بندازه چی ؟ اگر در تو تعصب بی جا ایجاد کنه چی ؟ اگر باعث بشه خودپسندی و تبعیض در تو شکل بگیره میخوای چی کار کنی؟
هرچه در صحبت هاش جلو رفت، رفته رفته برام روشنتر میشد. در واقع هر چه رذالت و زشتی در وجود ماست ناشی از همین "من" میشه که ما رو در خودش زندانی می کنه و چشممون رو از دیدن خیلی چیزی ها کور. اما استاد برای توضیح اینکه "من" گاهی اوقات حتی در انجام یک کار خوب هم تو رو محدود (یا به اشتباه می اندازه ) مثال حیرت آوری زد:

زلزله ی بم! بله زلزله ی بم. زمانی که زلزله اتفاق افتاد همه ی ایران شکّه شدن. غم و اندوه مرم رو فرا گرفت. همه جمع شدن تا هر کمکی که از دستشون بربیاد انجام بدن. هر کسی می تونست به اونجا می رفت. گروه های امدادی، ارتش، همه و همه دست به کار شدن. اما به نظر شما دلیل این شکل از حمایت و بخشندگی و نوع دوستی چی بود؟جواب ساده بود. چون این اتفاق در کشور "من" اتفاق افتاده. چون زلزله زده ها هم وطن "من" بودن. هنوز هم رد پای "من" وجود داره. در واقع اگر این من رو از اونها حدف کنیم دیگه هرگز اون شفقت و نوع دوستی وجود نداره. این همه محبت ناشی از "نوع دوستی" یا "هم دردی" نیست. دلیل اصلی ازتباط اونها به "من" هست. اگر این من نبود شاید حتی تأثری هم از این اتفاق به وجود نمی اومد.
هدف استاد این بود که برای اینکه بزرگ تر از خودت بشی، برای اینکه بتونی بالا بری; باید این "من" که در درونش حبس شدی رو بشکنی . پاره کنی و از درونش بیرون بیای. تا اونوقت بتونی به کمال برسی تا دیگه در محبت ترجیحی نداشته باشی چون ارزش محبت تو رو محدود می کنه.

علایق و احساسات ما هم به خاطر همین
علایق و احساسات ما هم به خاطر همین "من" شکل می گیره.




این مقدمه رو گفتم تا حرف اصلی که میخوام بزنم قابل درک باشه. چند روز پیش زلزله ای در کرمانشاه رخ داد و متاسفانه عده ی زیادی کشته شدن . عده ی زیادی هم زخمی و معلول . هزاران نفر هم بی خانمان و آواره شدن. اما خدا رو شکر مردم و دولت در زمانی که شبکه های اجتماعی بیش از هر وقت دیگری فعال شده بود و زلزله رو پوشش داد به فریاد مردم رسیدن و اونها رو کمک کردن. حتی از صلیب سرخ. حتی یک گروه آلمانی به صورت آتش به اختیار اومد و در اونجا شروع به درمان زخمی ها کرد. همه چیز خوب بود . همه جا پر از محبت بود. خوشحال بودیم از این همه نوع دوستیمون. از اینکه روح ما چقدر بزرگه !
تا اینکه چند روز گذشت. شهری به نام ابوکمال در سوریه آزاد شد. در واقع این شهر آخرین جایی بود که در اختیار گروه داعش بود. مردم اونجا مدت ها اسیر داعش بودن و جنگ باعث ,یرانی خونه و زندگیشون شده بود. عزیزانشون کشته شده بودن و آیندشون نامشخص بود. نه فقط چند هزار نفر که ملیون ها نفر. ملیون ها انسان. مسلمان . دوست .
حالا وقت کمک و بازسازی و مرهم گذاشتن روی زخم های چند ساله مردم سوریه بود. مسلماً ایرانی ها هم در صف اول این کمک بودن. هلال احمر شروع به کمک کرد و کامیونی برای اونها فرستاد. واکنش ها جالب بود. همون مردم مهربان و نوع دوست به یکباره به حیوانات درنده و بی احساسی تبدیل شده بودن که دریده فریاد می زدن چرا به اونها کمک می کنید؟ مگه نباید الان تو کرمانشاه همه پولها رو خرج کنید؟ مگه همه ی کمک ها نباید نصیب هم وطنان ما بشه؟

کم کم روی زشت ادم ها پدیدار شد. آدم هایی که درون "من" خودشون اسیر شده بودن. کینه و دشمنی بی دلیلی که در وجودشون بود بر هر بخش دیگه ای از اونها غلبه کرده بود. حالا دیگه کمک کننده های انسان دوست دیروز، "نوع دوست " نبودن. دیگه برای صلیب سرخ و آلمانی هایی که از اون طرف دنیا برای کمک به زلزله زده های کرمانشاه اومده بودن دست نمی زدن. حالا یانگوم که 50000 دلار برای زلزله زده ها فرستاده بود جای آفرین نداشت. دیگه کسی یادش نمی اومد که کار لیورپولی ها چقدر زیبا، انسان دوستانه و رفیع بود. حالا چشم های خشمگین و دهان های کف آورده و دندان های به هم ساییده ای بود که فریاد می زد : "چرا به اونها کمک می کنید؟ چرا به فکر اونها هستین؟"
"من" وجودشون زشتی درونشون رو فریاد می زد. "من" پلید و زُخمی که حالا اونقدر کریه و بد منظر بود که حتی شنیدن حرفهاشون هم حال آدم رو بد می کرد.

از "من" بالاتر برو تا محبت و زندگیت واقعی باشه.