میگوید:
انگار گوشهای از خانه، آشغالی مدتهاست مانده و بو گرفته! انگار دستشویی بالا زده و خانه را گرفته! اصلا قابل تحمل نیست! هرچه سعی میکنم خودم را در فکرِ دیگری به جز فکرِ کارهای او گُم کنم، نمیشود. هر کتابی، هر برنامهای، هر فیلمی، در کُل هر کاری میکنم باز کارهایش جولان میدهد. از این کارها بوی تعفن بلند میشود. بوی گَند. هنوز نمیدانم فرق فاحشه و روسپی و هرزه چیست؟ یا اینکه اصلا با هم فرقی دارند یا نه؟ اما میدانم یک روز با مرتضی بودن، یک روز با ایمان، یک روز با حسین، یک روز با اشکان، یک روز با مسعود، یک روز با ساسان یعنی هرزگی!
هروقت میبینمش یاد جملهای میافتم که هنوز نمیدانم چه کسی گفته؟ اما زیبا گفته که: «من به باکره بودن ذهن فاحشهها و فاحشه بودن ذهن باکرهها ایمان دارم…!»
نه میتوانم تعبیر و نه تفسیرش کنم اما میدانم حقیقتی درخور همین لحظههای لعنتی من است…
پینوشت: او به زبان خود گفت و من به زبان خود نوشتم…