نگاهی به کارت میاندازم. همه نبوغشان، از طراح تا کسی که کارت را انتخاب کرده، همین بوده که برعکس ۹۵٪ از کارت های عروسی، عمودی چاپ کنند و شبیه گلدانِ گلی که سه،چهار شاخه گل بیشتر ندارد. گلدان، ساقه، برگ و گلبرگ گل، همه با مخمل قهوهای رنگی، رنگ شدهاند.
«به نام آفریننده عشق»
به نام آفریننده ی کدام عشق…؟ به من میگفت: عشقم! حتما الان هم به آن لعنتی میگوید. هرزه یعنی همین دیگر؛ چندوقتی به من بگوید عشقم! چندوقتی به دیگری و چندوقت بعد به نفر بعدی…! انگار تکیه کلامش باشد.
«یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند
خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند»
طبق معمول یک شعر فاضلابی انتخاب و به صورت فاضلابی تری چاپ میکنند که مثلا عشقِ بین ما فَوَرانِ فراوان دارد.
«سینا و نگار»
حتما توی مراسم، وقتی دست در دست هم راه میروند، آقا سینا و نگار خانم صدایشان میزنند. کاش این کار را نکند یا حداقل اینقدر زود و میان این همه چشم نکند. شاید هم نگار خانم تصمیم دارد همهی جاهایی که با همدیگر رفتیم را، با آقا سینا تشریف ببرند. نکند حتی همهی جاهایی که قرار گذاشتیم برویم را هم، بروند؟ لعنت به این علاقههای ساعتی، مهر و محبتهای ساعتی، رابطههای ساعتی و کلیشهایترینشان عشقهای ساعتی.
«عباس سالاری و عبدالرضا گرامی»
کاش جایی زندگی میکردیم که خانوادهها اهمیت نداشتند یا حداقل بجای فرزند تصمیمگیری نمیکردند. این خانوادههای احمقِ خاله زنکِ لعنتی. همان هایی که در توهم خوشبختی دست و پا میزنند و به خیال خوششان فرزندانی عالی تربیت و به طرز عالی تری روانهی خانه بخت کردند. غافل از اینکه به مستراح بخت هم روانه نکردند.