امروز مامانم آخرین وسایلی از من که تو خونش بود و فرستاد
هیچ اثری از من دیگه اونجا باقی نیست
حتی ریموت درِ آپارتمانو ازم خواستن...
لحظه ای انگار دنیا برام به پایان رسیدترکیبی از شکستن غم خشم اضطراب و... انقدر این حس سنگین بود که تنم قادر به عبور دادنش نبود و درست همون لحظه حس کردم که دیگه مُردم و اون خود ازبین رفت ... و خدایی متولد شد و این به ذهنم رسید که خدا میخواد از طریق من زندگی کنه و به همین خاطر قبلش باید خود و ایگوی من بمیره تا خدایی متولد بشه و من شاهد زیستن خدا درونم باشم متن زیر حاصل این احوالات عمیق و درهم
شکنندست:
گاهی که «من» محو میشود، زندگی شبیه یک رقص آرام و هماهنگ میشود.
کارهایی که قبلاً مثل باری سنگین روی دوشم بودند، حالا بیوزن و روان جریان پیدا میکنند؛
ظرف شستن، تمیز کردن، یا حتی انجام چندین کار پشتسرهم… هیچکدام سخت نیستند.
وقتی ایگو کنار میرود، جایی برای پز دادن، مقایسه یا قضاوت باقی نمیماند.
فقط سادگی و سبکی هست.
انگار خودِ زندگی از من عبور میکند و خودش کارها را انجام میدهد.
ایگو همیشه سنگین میکند.
اما وقتی ایگو محو میشود، ما سبک میشویم و طعم واقعی آزادی را میچشیم.
پی نوشت: شاید توام یجورایی مردی ولی لطفا متوجه شو که خدایی در تو زندگی میکنه و میخواد ظهور کنه پس بشین ساکت باش و شاهد معجزات باش.هیچ درد و غم عمیقی بی حکمت نیست
