
بدن برای من همیشه منبع درد و درماندگی بوده جایی که منو همیشه عقب نگه میداشت از تجربیات خوشایند و به جاش طعم تلخ و گس منزجرکننده ای از خودم میخورند ..
جایی که هیچوقت نتونستم درش حضور داشته باشم نه تو مدرسه نه تو دانشگاه نه تو محیط کارم نه حتی توی تختم ..
بدن من مثل خونه نیست درش آروم بشینم بلکه گذرگاهی که من همیشه در حال عبور ازش هستم مثل دیونه ای که ملک و عمارتش رو رها میکنه و به گدایی کنار گذری میشینه ،چون خونه براش ترسناک و پر از خاطرات حبس شده اس ...
خاطرات حبس شده ای نه فقط از جنس مریضی ....
میدونید نمیتونم حتی راجب بدنم راحت صحبت کنم بخاطر همین این متن خیلی روان نیست
ولی این بدن پر از سنگریزهای که دست و پای منو خونی میکنه هربار قدم توش میزارم خاطرات سختی منو احاطه میکنه و من هیچوقت نتونستم گوشه ای به آرومی بشینم و لحظه های زندگیم به نظاره بشینم همیشه در حال فرار از خودم بودم همیشه خودم اولین نفر خودم ترک میکردم دلم میخواد کاری برای زندگی خودم بکنم اما جایی برای نشستن و آروم گرفتن ندارم ....
خاطرات هرچند توی مغزم پاک شده باشه اما بدن هنوز به خاطر میاره و پر از صداهای مختلف و نگاههای ترسیده هستش که روی تنم خراش انداختن و مجبورم میکنه در اتاق آروم هر از چندگاهی با دستام سرم به زیر سینه ام بکشم و خودم از نگاههای که یادم میاد مخفی کنم ...
همیشه سنگرهای برای مخفی شدن داشتم مثل کتاب های که دورم پر میکردم و خودم توی ذهنم حبس میکردم ذهنی که کارکرد خودش از دست داده بود و تنها برای زنده موندن از زیر بار سخت و سنگین خودم کار میکرد کتاب ها فقط سنگر بودن برای مخفی شدن منی که پدرم همیشه راهی برای دزدیدن نگاهش به من پیدا میکرد تا بزرگ شدن منو که آمیخته شده با درد نبینه
میدونید حتی صحبت کردن راجب بدنم راحت نیست انکار بدنم خودش مقاومت میکنه اینکه بتونم واردش بشم و این درهای بسته ارو باز کنم درهای که پر از درد برای من هستن نفس کم میارم تازگی آسم گرفتم مجبورم اسپر مصرف کنم اما من به جایی برای موندن نیاز دارم
ببخشید متن خیلی در همه