Mandana·۲۰ ساعت پیشرقص من و مادربزرگمادربزرگم فریاد میزد که به دادش برسیم که مرگ سراغش آمد از مرگ میترسید و این همه اطرافیان میدونستن شب و نصفه شب بلند میشد از ترس اینکه نکنه…
Mandana·۱ روز پیشدرمانیادم تو کوچه بازی میکردیم که مامانم منو صدا کرد تو خونه،منم که تازه گرم بازی شده بودم با اکراه رفتم که ببینم فقط چی میگه که سریع لباس هام ع…
Mandana·۲ روز پیشمن و ویتیبچه که بودم تو حیاط مدرسه راه میرفتم بچه ها همه دسته دسته نشسته بودن و من هیچ جا ،جایی نداشتم اما بالاخره با چند نفری تونستم هم صحبت بشم در…