
شوالیهی زرهپوش
در بعدازظهری آفتابی
سرزمینِ آشفته و گمگشتهی خود را فتح کرد.
میان گلها ایستاد
و تازه فهمید
آشوب
در خاک نبود،
در دلِ خودش بود.
دستی به سویش دراز شد؛
دستی بیسلاح،
با پیغامی از عشق
و نیکی.
اما او
در انعکاسِ فلزِ سردِ زرهاش
آن دست را
چون شمشیری پنهان دید.
پس سرزمینش را فتحشده رها کرد،
به قلهی کوه رفت،
و از آن بالا
به قلمرویی که دیگر دشمنی در آن نبود
خیره شد.
تنها
و به گمانِ خویش
آزاد.
فقط کاش
آدمِ آهنی بداند:
گاهی
امنترین جای جهان
جاییست
که زره را
آرام
بر زمین بگذاری
و بمانی.