
از وقتی کلاس ابتدایی بودم تا سی سالگی ،درگیر این مریضی مزمن بودم و خب هیچوقت درمانی هم نداشت و بهم میگفتن باید حواست باشه استرس نگیری و الان من شروع کردم راجب این مریضی ام صحبت میکنم چون درسته من الان یه پوست صاف و سفید دارم اما زخم های که بهم زد هنوز همراه من هستم
موقعی که تشخیص داده شده و یه موج آشفتگی تو خونه ما اومد اولین تصمیمم قایم شدن بود و چون خونه ای ما فقط یه حال بزرگ بدون هیچ گوشه ای دنجی بود من تصمیم گرفتم پشت لحاف سفید کلفتی که مامان روی تشگ های گوشه ای حال مینداخت قایم شم مامان روی لحاف با کاموا یه طرح های از حیون ها میکشید که من خیلی دوست داشتم ولی دیگه اینکارو انجام نداد و چون وقتش با گریه کردن و دعوا با پدرم راجب من پر شده بود من از وجود خودم خجالت میکشیدم کلا زندگی ام دوست داشتم کس دیگه ای جای من بود و وقتی صورتم گرفت شنیدم که پدرم گفت دوست نداره به صورتم نگاه کنه چون ناراحتش میکنه و دیگه از زیر لحاف دوست نداشتم بیرون بیام و گاهی هوا کم میاوردم شروع کردم مشق هام اونجا مینوشتم و بازی ام اونجا انجام میدادم و حتی مهمونم میومد من اون پشت میموندم و انگار همونجا مرزم با آدم ها که نمیخواستم بهشون آسیب برسونم تعیین کرده بودم و میدونید الآنم که سی و سه سالم و چهار ساله که دیگه این بیماری بهم یه پوست قشنگ سفید داده هنوز همون دختر بچه ام که نمیتونم واقعا حضور داشته باشم میبینید که عاشق آدم های میشم که اصلا منو نمیبینن و طوری تو دنیای بیرون زندگی میکنم که عملا هیچ نیازی به من نباشه من نه دختری هستم که داستانی داشته باشم از کسایی که عاشقم هستن نه دختری هستم که جایی درخشیده باشم و نه دختری هستم مسئله ای تونسته باشه حل کنه و نه کسی هستم که کسی منو بشناسه .....