ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

غروب زندگی

فکر می‌کردم آن طرفِ رنج چیزی منتظرم است.

یک زندگی.

یک عشق.

یک پاداش.

یک معجزه.

فکر می‌کردم خدا این همه درد را بی‌دلیل در مشت آدم نمی‌گذارد.

سال‌ها جنگیدم.

با بیماری.

با تنهایی.

با طردشدگی.

با خاطراتی که هنوز هم بعضی شب‌ها از زیر خاک بیرون می‌آیند.

فکر می‌کردم وقتی از این جهنم عبور کنم، به جایی می‌رسم که بالاخره زندگی شروع می‌شود.

اما یک روز چشم باز کردم و دیدم...

زندگی از قبل شروع شده بود.

برای همه.

جز من.

آن‌ها دوست داشته شدند.

کار ساختند.

خاطره ساختند.

رشد کردند.

و من؟

من مشغول زنده ماندن بودم.

حالا دردها رفته‌اند.

رنج‌ها هم کم‌رنگ شده‌اند.

و برای اولین بار می‌توانم پشت سرم را نگاه کنم.

هیچ گنجی آنجا نبود.

هیچ پاداشی در کار نبود.

هیچ جبران بزرگی در انتظارم نبود.

فقط سال‌هایی بود که گذشته بودند.

و منی که تازه به خط شروع رسیده بودم.

این دردناک‌ترین چیزی بود که فهمیدم.

نه اینکه زندگی بی‌رحم است.

نه اینکه خدا وجود ندارد.

بلکه اینکه رنج، هیچ بدهی‌ای به ما ندارد.

و گاهی آدم بعد از تحمل تمام آن طوفان‌ها، به جای خط پایان...

به خط شروع می‌رسد..

26/خرداد /1405

واقعیتش حوصله نوشتن این متن هم نداشتم گفتم هوش مصنوعی از صحبت هامون اینو نوشته ...

نوشتن متنهوش مصنوعیزندگی
۲
۱
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید