ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandana
Mandana
Mandana
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

من و ویتی

بچه که بودم تو حیاط مدرسه راه میرفتم بچه ها همه دسته دسته نشسته بودن و من هیچ جا ،جایی نداشتم اما بالاخره با چند نفری تونستم هم صحبت بشم در حد کنجکاویشون نسبت به دستام که پر از لکه های سفید بودش توی زمینه ای سبزه ای پوستم و من کم کم به متن آماده کردم به همه بچه های که ازم میپرسن اینو بگم مثلا وقتی کسی پاک کن ازم میخواست یا میز جلویی برمیگشت باهام صحبت کنه و کنجکاو میشد این لکه ها چیه من سریعا مثل ربات توضیح میدادم این یه مشگل پوستی و اصلا واگیر نداره و حتی درد هم نداره اسمش ویتیلیگو و دلیلش استرس امتحانات .

خیلی زود یاد گرفته بودم که از لفظ بیماری استفاده نکنم چون برای بچه‌های ابتدایی این ترسناک بود و همینطور براشون جالب نبود بگم دلیلش ارثیه یا اینکه مشخص نیست باید یه چیز پوست کنده بهشون تحویل میدادم چون مغزشون تحمل ابهام نداشت و خیال پردازی میکردن و پیش آمده بود بهم حرفهای بزنن که خوشم نیاد بخاطر همین میگفتم بخاطر استرس و خلاصه خیلی هم زود متوجه شدم دوستی من با بچه ها فقط در حد کنجکاوی و دیگه ادامه نداره و خسته شده بودم از جواب دادن به کنجکاویشون و این ها در حالی بود که خانواده امم جوری رفتار میکردن که من دقیقا نمی‌دونستم مشگل بیماری من اینه که درمان نداره و قرار نیست من بخاطرش بمیرم و اینم خودم کشف کردم نمی‌دونم متوجه حرفم میشید یا نه مادرم شب تا صبح گریه میکرد و خب من فقط یه بچه بودم که دیدم ازین مطب به اون مطب میگشوندن با گریه و داد و بیداد و کسی با من صحبتی نمی‌کرد و خب حدس من این بود اینهمه شلوغ کاری بخاطر اینه که قرار بمیرم خونه امون یه حال بزرگ بود هیچ گوشه ای نداشت که بشه توش قایم شد مامانم فقط تشک هارو که می‌زاشت رو هم یه لحاف سفید میکشید روش و من پشت اون لحاف قایم میشدم یادم مادرم یه گلدوزی باحالی یاد گرفته بود با کاموا رو اون لحاف انجام میداد که دیگه هیچوقت انجامش نداد حتی وقتی من مریض شدم دیگه به سر و صورت خودشم نرسید و من متنفر بودم از مادرم برای اه و ناله هاش و گریه های شبانه اش واقعا یه بچه چه می‌فهمه حالا نهایت دیگه زیبا نبودم واقعا قرار نبود بمیرم که بخاطر شلوغ کاری مادرم اون موقع و اینکه من اصلا یه حضور بی مورد و بیمار داشتم تو خانواده که کسی حتی زحمت نمی‌داد باهام صحبت کنه ولی همه نگرانم بودن و باعث ناراحتی کلی آدم شده بودم و حس شرم از حضورم همیشه داشتم بخاطر همین سریع خودم سرپا کردم و شکل آدم مریض به خودم نگرفتم ولی از درون یه بچه بودم که هیچکس اونو ندیده بود و مریضی انگار جایی منو گرفته بود و هیچوقت دیگه هیچ جا خودم با مریضی ام تعریف نکردم به این موقع ها که سی سالم رد کردم.....

۵
۱
Mandana
Mandana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید