
من خودم نویسنده نمیدونم و عنوانی هم که مینویسم بخاطر اینه فکر میکنم نوشتن اولین قدم برای تغییر ...
و من شخصا همیشه مینویسم تا بتونم وضعیت برای خودم اونطوری که میخوام پیش ببرم و بنظرم آدم اول تو نوشته هایش تغییر میکنه و بعد اون تغییر راه پیدا میکنه به بیرون....
و حالا احتمالا سبکی که مینویسم اینطوری که فقط میخوام از چیزهای روزانه و ساده عکس بزارم چون میخوام لحظه هامو ثبت کنم ....
صبح با این قیافه پینکی روبه روم چشم باز کردم
واقعا لذت نداره 🤣🤣🤣
هنوز چشم باز نکردم با قیافه اش ....
داره میگه من بی گناهم و تقصیر من نیست
پس بوی خرابکاریش میاد
ای خدا چلوندمش
کاش میشد پینکی بزارم تو شگمم ازش سیر نمیشم
یه چیز احمقانه من از بچگی که مادرم از شیر گرفتتم عادت داشتم گوش یکی تو خواب میگرفتم و این بزرگ شدم برام مشکل ایجاد کرد چون یبار تو اتوبوس گوش مسافر جلوی که صندلی داده بود عقب گرفتم البته آنقدر بزرگ نبودم بازم ولی خلاصه من داشتم به سختی این عادت ترک میکردم که خدا برام پینکی فرستاد شما نمیدونید پینکی اول که آوردمش گوش های کوچولوی داشت بعد بزرگ شد واقعا گوش هاش دقیقا قد انگشت های من شد و این باعث شد من به خدا ایمان بیارم ،هرچند احمقانه بیاد بنظرم هیچکس نمیتونست چنین گوش های خلق کنه که قشنگ لایه انگشت های من جا شه اونم دقیقا وقتی که داشتم عادتم کنار میزاشتم ...
یکم که پینکی هم دوست داره گوشش هاش میگیرم

نژاد چی واوا و میکس پامر و وحشی و پچه و پاره و لوس خیلی لوس
جوری که پنج تا قناری که تو خونه دارم وقتی میخونن بنظرم همچنان به پای ناله کردن پینکی نمیرسن آنقدر که با ناز و عشوه ناله میکنه تو بغل آدم تا ناز و نوازش بشه...
راستی من عاشق حیون هام شدیداً
شاید باورتون نشه من بچه بودم عاشق مار بودم
حالا پرچونگی نکنم براتون حرف زیاد هست برای گفتن راجبش ...
ولی خواستم پینکی ،زیبای زندگیم هدیه ای که خدا بهم داده باهاتون به اشتراک بزارم