
من گل خاردار بودم.
نه از آنهایی که در باغچه میکارند،
از آنهایی که خودشان را در هر خاکی جا میکنند
و یاد میگیرند زنده بمانند،
حتی اگر کسی آنها را نخواهد.
آنها یاد گرفتهاند زندگی کنند...
خودشان را با آب و باد و خاک سازگار میکنند.
حالا شاید این دست روزگار...
روزی بخواهد تو را به گل رز زیبایی تبدیل کند.
اما آیا گل رز !
که همه در جستوجوی اویند،
دست به گلبرگهایش میکشند،
برای بوییدنش خم میشوند،
و زیباییاش را تحسین میکنند،
برای یک گل خاردار قابل درک است؟
گل خارداری که از او دوری میکنند،
و گاهی حتی نامش را علف هرز میگذارند...
پس دست روزگار عجب نقشی میزند.
تازه گل خارداری که هیچوقت به زانوی غم ننشسته بود،
و هیچ باد و باران و طوفانی،
و هیچ حیوان وحشیای نتوانسته بود از پا درش بیاورد،
از این جبر روزگار به گله افتاده است.
نمیداند گل رز بودنش را باور کند
یا همان خار بودنش را
او ناگهان خودش را در جایی پیدا کرده است
که لمس میشود...
بوییده میشود...
دیده میشود...
و این برای او از هر طوفانی ترسناکتر است.
وقتی سالها با بدنش در فاصله زندگی کرده باشد،
لمس برایش آشنا نیست.
زیبایی برایش ترسناک است.
و دوست داشته شدن،
گاهی از طرد شدن هم ترسناکتر میشود.
تمام عمرش فکر میکرد زندگی یعنی دوام آوردن.
یعنی ریشه دواندن در خاکهای سخت.
یعنی زنده ماندن.
اما حالا...
انگار زندگی معنای دیگری پیدا کرده است.
دوام آوردن،
تبدیل شده است به لمس شدن.
به بوییده شدن.
به دیده شدن.
بادها نتوانستند بشکنندش.
طوفانها نتوانستند بشکنندش.
سالها نادیده ماندن نتوانست بشکندش.
اما یک نوازش کوچک...
زانوهایش را لرزانده است.
و گل خاردار مانده است
با حیرتِ این سؤال:
اگر تمام این سالها
برای زنده ماندن جنگیده بودم...
حالا با زند کردن چه کنم؟