ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

⛹🏿‍♂️بازی وسطی

این مدل من در آوردی که خودم برای فهم خودم ساختم چون برام همه چیز ساده می‌کنه ولی همیشه بنظر مسخره میاد، دادم هوش مصنوعی بنویستش.....

برای اینکه بفهمم چرا ...

بعضی چیزا رو واقعاً حس می‌کنم 💥🎊

بعضی‌ها رو فقط تو ذهنم تحلیل می‌کنم👾🤖🕹️💺

و بعضی چیزا هم کلاً تو بدنم میمونن🕳️🌋🐾🚨🚧

زندگی رو شبیه یه بازی وسطی می‌بینم.

تو این بازی:

توپ = تجربه

دو نفر وایسادن دو طرف، هی توپ پاس میدن…

ولی هدف اصلی همیشه نفر وسطه.🧍🏿‍♂️

و اون نفر وسط، بدن

🧠 ماجرا چیه؟

🎯 قلب / شهود

اینجا توپ(تجربه) ساخته میشه.

یعنی چی؟ یعنی تجربه‌ها:

طرد شدن

دوست داشته شدن

تحقیر

عشق

حس ارزشمندی

همه از اینجا شروع میشن.

🧍‍♂️ بدن (میدان اصلی بازی)

بدن اونجاست که بازی واقعی اتفاق می‌افته.

هر توپ سه تا سرنوشت داره:

🟢 1. گرفتن توپ (امتیاز گرفتن)

یعنی بدن تجربه رو می‌گیره.

نتیجه‌ش چیه؟

حس واقعی تو بدن شکل می‌گیره

لذت / آرامش / هیجان / حتی درد

بدون فکر اضافه

مثلاً: یکی میگه “تو خیلی خوبی”

اگه بدن بگیره، یه حس واقعی خوب توت شکل می‌گیره، نه فقط یه فکر.

🟡 2. جاخالی دادن (رد کردن)

بدن میگه: «نه اینو نمی‌گیرم»

توپ میره مستقیم سمت مغز.

نتیجه:

تحلیل میشه

منطقی میشه

ولی حس نمی‌شه

مثلاً: یکی بگه “تو شکست خوردی”

و تو ازش رد شی، فقط تو ذهنت بررسیش می‌کنی.

🔴 3. خوردن توپ (سوختن)

بدن نتونه نه بگیره نه رد کنه.

اون موقع:

تجربه مستقیم می‌خوره به بدن

گیر می‌کنه

درد واقعی میشه

مثل بعضی طرد شدن‌ها یا سوگ‌ها.

🧠 مغز (بعد از بازی)

وقتی توپ به مغز می‌رسه:

شروع می‌کنه داستان ساختن

معنی دادن

تحلیل کردن

ولی یه چیزو نمی‌سازه:

حس واقعی بدن

⚡ مشکل من

من یه زمانی وسط این بازی گیر کرده بودم.

بدنم نمی‌تونست درست حرکت کنه.

هر چی توپ بود می‌خورد بهم:

حرف‌های بد

قضاوت‌ها

تحقیر

همه چی واقعی می‌شد تو بدنم.

بعد یاد گرفتم یه کار کنم:

جاخالی بدم

یعنی تجربه رو بفرستم سمت مغز.

اونجا تحلیل می‌شد و من آروم می‌شدم.

ولی یه چیز مهم کم بود:

زندگی کردن واقعی تجربه‌های خوب تو بدن

🌱 الان کجام؟

الان مسئله‌م این نیست که فقط فکر کنم یا فقط جا خالی بدم

مسئله‌م اینه:

چی رو باید بگیرم و حس کنم؟

و دیگه همه چیز تحلیل نکنم ...

پ.ن :مثلا الان همین چه نیاز به تحلیل ساده انگارانه ای ذهنی من داشت واقعا نهایت باید جلو آینه می‌شستم و موهام شونه میکردم و ازش لذت می‌بردم ولی ترجیح دادم حسی که نمیتونم به بدنم انتقال بدم یه تحلیل مسخره در بیارم

شکستهوش مصنوعیبدن
۰
۰
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید