ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

اولین برخورد

پینکی گذاشته بودم روی دوش ام میون جمعیت با کفش پاشنه بلند راحت حرکت میکردم و پینکی هم لم داده بود مثل اینکه شونه های من زیادی براش بزرگ بود دیگه درد و ناراحتی و طردشدگی روی شونه هام سنگینی نمی‌کرد فکر کنم بیشتر از اینکه خستگی پینکی و شلوغی جمعیت باعث شه پینکی بزارم روی دوش ام ،این جای خالی بار سنگین همیشگی روی شونه هام بود ،باری از غم و درد و رنج و ناکافی بودن و شبیه هیچکس نبودن سالیان زیادی با من بود حالا مدت زیادی بود نمی‌دونستم چطور ظاهر شم چطور دردی که باهاش تنیده شده بودم از خودم جدا میکردم طوری که ساختار وجودی خودم از هم نپاشه من با طردشدگی آمیخته شده بودم و حالا کسی که پیروز میدان بود چهره ای نداشت ....

خیابون های که همیشه توش قدم میزدم و هیچوقت خودم بخشی از اون نمی‌دونستم اما اینبار فرق داشت !

۰
۰
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید