
در را باز کردم و وارد شدم.
میدانید؟
این خانه جایی نبود که کسی در آن زندگی کند
سری به زیر انداختم
خالی بود
سالها بود در بدن خودم زندگی نکرده بودم
این خانه را ترک کرده بودم
بخاطر خاطراتی که هنوز نمیتوانم به زبان بیاورم
بخاطر حضورم که سنگینی میکرد
بخاطر آینههایی که رویشان پارچه کشیده بودم
بخاطر دستهایی که جسمم را لمس میکردند
و روحم را آتش میزدند
از خودم گریخته بودم
و در تخیلات آینده و دردهای گذشته سرگردان بودم.
هیچوقت نتوانستم در خانه بمانم.
اما حالا...
گویی بعد از سالها دویدن، چیزی درونم نشسته است.
آرام.
بیصدا.
در خانه مانده بود.
گویی خانه آرام شده بود.
چیزی دیگر برای گریختن وجود نداشت
اسمش را گذاشتهام «حیات».