ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

خمیدگی جوانه

گاهی فکر می‌کنم سال‌های زیادی را مثل یک جوانه زیر خاک زندگی کردم.

نه از آن جهت که رنجی کشیده باشم یا در تاریکی مانده باشم؛ بلکه از آن جهت که تمام توجه‌ام رو به درون بود.

خمیدگی جوانه برای من فقط یک شکل فیزیکی نبود. نوعی وضعیت بود؛ حالتی از بودن که در آن، همه‌چیز به سمت خودم برمی‌گشت. هر اتفاقی که می‌افتاد، در نهایت مسیرش به درون من ختم می‌شد. هر سؤال، راهی پیدا می‌کرد تا به خودم برسد.

اگر غمگین می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.

اگر خوشحال می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.

اگر عاشق می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.

اگر احساس پوچی می‌کردم، باز هم می‌پرسیدم چرا.

انگار زندگی در یک آینه بزرگ جمع شده بود و من مدام تصویر خودم را در آن مرور می‌کردم؛ بی‌آنکه مطمئن باشم این مرور، مرا به جایی می‌برد یا فقط مرا در خودم عمیق‌تر می‌کند.

سال‌ها فکر می‌کردم رشد یعنی همین:

فرو رفتن بیشتر در خود، دقیق‌تر شدن در لایه‌های درونی، نزدیک شدن به حقیقت از مسیرِ انقباض.

اما کم‌کم چیزی تغییر کرد.

فهمیدم بعضی سؤال‌ها قرار نیست به پاسخ نهایی برسند. بعضی ابهام‌ها برای حل شدن نیامده‌اند، برای زیستن آمده‌اند.

و درست در همین نقطه بود که جهان بیرون شروع کرد به صدا زدنم.

فلسفه برای من دیگر مجموعه‌ای از پاسخ‌ها نبود؛ حتی تعداد سؤال‌ها را هم کمتر نکرد. فقط جهت آن‌ها را تغییر داد.

برای اولین بار، شروع کردم با چیزهایی حرف زدم که

«من »نبودند.

با شب.

با روز.

با آسمان.

با آسفالت خیابانی که هر روز از رویش عبور می‌کردم و هیچ‌وقت واقعاً نمی‌دیدمش.

با درخت‌ها.

با آدم‌ها.

با تاریخ.

با زمان.

با خودِ زندگی.

فهمیدم جهان هم به اندازه درون من، پر از راز است؛ پر از نادانستگی‌ای که نه نقص است و نه خلأ، بلکه شکل طبیعی بودن است.

اما یک تفاوت مهم وجود داشت.

دیگر همه‌چیز درباره« من» نبود.

دیگر هر پرسش، به زخمی در گذشته یا فشاری در درونم ختم نمی‌شد.

کم‌کم احساس کردم از خاک فاصله گرفته‌ام؛ جایی که بیرون آمده‌ام اما هنوز خمیدگی جوانه را با خودم دارم اما دیگر فقط رو به درون نیستم،جهان هم انگار شروع کرد به زمزمه کردن...

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی‌سامان

کجاست خانه‌ی باد؟

این جمله‌ها برای من توضیح نبودند؛ بیشتر شبیه یک تغییر زاویه بودند. انگار جهان برای اولین بار، نه به عنوان موضوع فکر، بلکه به عنوان موجودی هم‌سؤال، کنارم ایستاده بود.

هنوز ابهام هست.

اما دیگر همه‌چیز درون من جمع نشده است.

حالا بخشی از آن بیرون است.

و من، برای اولین بار، دارم به جای فقط «فهمیدن»، با جهان

«هم‌زیستی» می‌کنم.

شعر «درخت »از فروغ فرخزاده.

جهان
۲
۰
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید