ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ روز پیش

دعا نویس

بابام همیشه آدم خوش ذوقی بود تو خنده و شلوغی و خوشی غرق بود تا سفره انداخته میشد زنگ میزد چند نفری بیان همیشه سفره دار بود ازین سر حال تا اون سر حال سفره میندازخت و مهمون دعوت می‌کرد هر پنج شنبه و جمعه ما بساطی بود خونمون بابام عاشق شلوغی و دورهمی و خنده و خوشی و جک تعریف کردن ....

همیشه شارژ میشه دورش شلوغه ...

منم آدم خونگرمیم زیاد کینه ای نیستم بیشتر به بابام رفتم ...

اما مادرم زندگی ازش رخت بسته همه مشکلات زندگی تو مادرم می‌چرخه موقعی که داشت برای برادر بزرگش عروسی می‌گرفتن برادر کوچکیش تو حموم خونه ای مادرم به فجیعانه ترین شکل سوخت و خاکستر شد دایی منصور ورزشکار بود میگن با تختی میرفته و میومد و عکس هیکلش روی سنگ قبرش گشیدن و خلاصه مادر حالش خوب نشد اصلا همیشه سرش خم خورده و هیچوقت مثل مادرهای دیگه نبود برام همیشه سیاه میپوشید و تو خودش غرق بود جوری که فقط غذای ما سروقت باشه باهامون بود مریضی منم که بدتر دنیاش تیره و تار کرده بود تا جایی دنبال دوا درمون من بود که بابام می‌گفت درمان نداره بچه ارو اذیت نکن میخوای بندازمیش دور اینهمه بچه مریض و عجیب و غریب ....

و اما بابام همیشه به مسافرت و تفریح بود و عاشق زن و بچه اش اتفاقات بد براش گذرا بودن و کلا آدم خانواده دوست و مهربونی بود بابا زیاد حساب و کتاب نمی‌کرد مال و منال جمع کنه بیشتر میخواست همه ارو با خودش بالا ببره تو خانواده اش حکم پدر داشت برای خواهر و برادرهاش ، حالا هم که خواهراش دور افتادن ازش در طول روز زنگ میزنه همه خواهرش دو ساعت با یه خواهرش صحبت می‌کنه دو ساعت با یه خواهر دیگه اش ....

کلا با اینکه بچه بزرگ خانواده نیست بابام ،اما جور همه خانواده ارو به دوش کشیده و همیشه پای کار خانواده اش بوده و خلاصه بعضی وقت ها از خواهراش شماره دعانویس پیدا می‌کنه زنگ میزنه بیشتر براش شوخی و خنده و جک و جدی نمیگیره ولی یه حاجتی میگیره میخواد کاری کنه و اینکه همیشه جک می‌کنه و تعریف می‌کنه تو جمع و می‌خندیم همیشه چندتا داستان جدید داره تعریف کنه از این کاراش ...

اون روزم تو حال نشسته بودیم سکوت و صدای کولر و باد خنک بابا تازه از خواب بیدار شده بود یک ساعتی تو دستشویی به سر و وضعش رسید آمد با شلوارک و رکابی نشست تو حال تلفن برداشت همیشه تلفنش رو پخشه اونور یه صدا زن آمد بابام گفت سلام ماریا خانوم من فلانی ام اشنا فلانی برام یه فال قهوه میگیری ...

ما زدیم زیر خنده مثل همیشه ،مامانم گفت فال قهوه برای چی میخوای میخوای خرید و فروش کنی!

و خلاصه ماریا خانوم زنگ زد همه به گوش بودیم ماریا خانوم گفت آقا عباس دل شکستی جوونیات ،اه دل شکسته گیر خودت و خانواده ات و بچه هات .....

بابا بحث کشوند سر معامله و خرید و فروش و شراکت ولی این داستان دل شکستگی چیزی نبود که ماریا خانوم به ما بگه ...

همه میدونیم بابا قدیم ها یه دوست دختری داشت بهش قول ازدواج داده اما اون موقع ها که بابام یه ساندویچی زده بود به اسم ساندویچی تنها میگیرن و میبرنش میدون جنگ تو مرز ،بابام که آدم فامیل دوست و خونگرمی میگرده اون اطراف پرسون پرسون خونه آشنا پیدا می‌کنه و می‌ره میرسه به مادرم مینو ....

بابام عاشق دخترها سبز رو بود با موی فر مادر منم همینطور بود خلاصه میرن و میان عاشق و دلباخته میشن باهم ازدواج میکنن مادرم با پدرم راهی میشن میان شهر و عشق قدیمی بابام دل شکسته میشه ،مادرم تعریف می‌کنه دختر همسایه هر هفت روز هفته برای مادرم حلوا درست میکرد و می‌آورد دم در و مادربزرگ منم حلوا نمی‌ذاشت مادرم لب بزنه می‌گفت آشوبه آشوبه ....

و خلاصه این داستان از کسی پنهون نیست ،عشق قدیمی بابام از شهرکی های قدیمی ما بود دیگه عروسی دخترشم رفتیم ما ولی مثل اینکه دل شکسته واقعا تاوان داره ....

بابام با خنده و شوخی اولش زنگ میزد فال می‌گرفت ولی بعد به یکباره از ماریا خانوم خوشش نیومد بنظرش آمده بود دروغ میگه و مادرم دیگه قدغن کرد زنگ زدن به فال گیر گفت دعا دو سر داره ،تاوان خدا میگیره از آدم ولی دعا رو اجنه میده دست آدم :)

...منم شمارش برداشتم زنگ زدم بهش گفتم ماریا خانوم میشه برای منم به فال قهوه بگیری من دختر آقا عباس و مینو خانومم ...

ماریا فالم‌گرفت !

بهم گفت دختر تو تاریک دنیا شدی که .

گفتم تاریک دنیا چیه!

گفت یعنی مدتی خونه نشین شدی ....

دیگه نه دلت به کار می‌ره

نه دلت به زندگی می‌ره

نه دلت به بختت می‌ره

نه دلت

به خوشی می‌ره

تاریک شده دنیا برات !

مشکلات زندگی
۴
۱
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید