ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

روایت روزهای تکراری

مثل همیشه پشت میزم می‌نشینم و شروع میکنم قلم را روی کاغذ حرکت دادن و روایت روزهای تکراری .....

اما سکوت آن سکوتی که مانند قایقی مرا حمل می‌کند و با صدای چکش ها در آنطرف خیابان و صدای ماشین ها و آدم ها حرکت می‌کند و سطحی لرزان از زندگی را به حرکت انداخته ...

زندگی این واژه به سخره گرفته شده ،پشت میز نشسته ام قلم در دست گرفتم به نوشته هایم خیر شدم ،نور می‌تابد از پنجره و گویی نور کلمات را در هم میشکند....

انگار لبه ای زندگی ترک برداشته و دیگر چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن و حتی دستی برای لمس کردن نیست و پرده اتاق به آرامی کنار می رود ...

اشیا روی میز جان دارند ،اسباب بازی نارنجی خاک خورده گویی سالها قبل از من کودکانی را در خاطر دارد ، حتی نقاشی ها چنان که در آن رنگ ها در جست و گریز باهم هستند و ...حتی صدای ماشین ها در بیرون یک به یک با نوایی بالا و پایین می‌روند، انقباض و انبساطی در پیکر زمخت زندگی در حال کوبیدن است چنان است که درد و خوشی را باهم می‌بافد ، همه چیز زنده است و لبه ای فنجان ترک خورده دردی را با خود حمل می‌کند و خراش های که روی میز انداختم ناله ای سر می‌دهند و دیگر هیچ چیز در آن مقدسات تکرار نمی‌گنجد و نبضی در این دریایی خروشان زندگی نواخته می‌شود ...

گویی زندگی آن نادیدنی بود که ما را در آغوش کشیده بود..

به روزهای تکراری زندگیم نگاهی می‌اندازم به نگاه‌های عجولانه ام به خاکی که روی وسایلم نشسته ....

نبضی در سرم شروع به نواختن می‌کند و گرمایی در دستانم می‌پیچد چنانچه پس لرزه های در من طنین انداخته اند ...

.

زندگی
۱۶
۱۳
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید