
امروز برای گردش بیرون رفتم، مادربزرگ.
آسمان آبی بود با ابرهای روشن که نور ازشان عبور میکرد. گلها از خاک بیرون زده بودند و همهجا پر از زندگی بود و کودکان غرق در شادی !
اما برای من ،جور دیگری رقم خورد ...
گویی چشم های من بعد از رفتن تو شکسته شده بودن ...
دیگر نور با کمی انحنا واردش میشد و من ازین تصاویر جدا شده بودم ...
تصویری بی نقص از شادی کودکان گویی چیزی را پنهان میکرد !
دیگر زندگی برایم فقط یک تصویر واضح نبود!
تصویرها دیگر برایم ناپیوسته شده بودن
و سقوط کردم به عمقی که پنهان شده بود ...
و من جدا افتادم از کودکانی که با لطافت زندگی پاهایشان را بر زمین میکوفتن ...
مادربزرگ بعد از رفتنت گویی که آسمان را نیز برده ای
دیگر هیچ چیز کارکرد خود را ندارد
و من از این تصاویر گریختم
برای فهم آغاز چیزی که
دیگر به دیدنم نمیآید ....
مانند تو
مانند زندگی