دیگر همهچیز شبیه رویایی محال شده. از درد و رنج، نفرت و خشم به خودم میپیچم. خبرها را میخوانم «دلار از مرز ۹۰ هزار تومان گذشت». میخواهم کمی میوه بخرم، شاید بشود سالاد خوشرنگی درست کرد. شاید کمی غذا از گلویم پایین برود. ۴۴ کیلو شدهام. پوست به استخوان، جانی نمانده. سیبزمینی میخواهم؛ کیلویی ۷۰ هزار تومان. میوهها را بالا و پایین میکنم، پول خرید وسائل سالاد را ندارم. گوشت و مرغ که بماند. پنیر نداریم، پنیر را چه کنم؟ سیگار را باید کمتر بکشم. آنقدر گران شده که دیگر پول خرید آن را هم ندارم. تنها دلخوشیام بود. روز دوم از سه روز مرخصی به کابوس گذشته. دوباره خواب دوتایشان را دیدهام. عکس این یکی را هم ناگهان دیدم. خوش آب و رنگ. توجه او را هم. دلم به هم میخورد. «اینها در پایتختهای اروپایی میگردند و من دیگر حتی پول خرید سیبزمینی هم ندارم.»
به جای عشق، نفرت و خشم و تلخی گلویم را میزند. به چه امیدی درس میخوانم؟ به چه امیدی مینویسم؟ به چه امیدی سرپا ماندهام؟ کجا میتوانم بروم؟ به زودی دیگر حتی پول بلیط هواپیما را هم نخواهم داشت، چه رسد به رفتن.
«امسال میشه؟ سال دیگه میشه؟ اصلا میشه ببینمش؟ اصلا چی قراره بشه؟ هیچ؟» هر روز پنج صبح از کابوسی بیدار میشوم و با عرق سردی که بر تنم نشسته این سوالات مثل ناقوس کلیسا در سرم زنگ میزنند.
با هم میخندند؟ همه با هم کار میکنند. چه آرام و خوشبخت. من هم از دور، نظارهگر «زندگی دیگران». در حال از دست دادن تک به تک آرزوهایم. زندگیام انگار لنج کوچکی بود که هر چه تلاش کردم آب و رنگی نگرفت. کشتی کوچکم دارد غرق میشود. خسته شدم از این هست و نیست خالی مزخرف. باید رها کنم. دیگر امیدی نمانده. برای همهچیز دیر شده. مملکت با آرزوها و رویاها، با عشق و نفرت و خشمم همه در سراشیبی سقوط است. کاش این سقوط تمام میشد. چرا انتها ندارد این تاریکی؟ مرگ کجاست؟ آن هم از من دست شسته. امروز هم از آن روزهاست که یک تکه از آرزوهایت مُرده. امید نباید داشت. دست و پا نزن. زورت به اینها نمیرسد. بگذار فرو بروی وگرنه استخوانهایت خرد میشود.
خشم و نفرت و درد در وجودم تهنشین میشود و من بدون اشک سرنوشتم را میپذیرم. این سرزمین جای خوبی برای رویا پروراندن نبود. رویاها و امیدهایمان نابودمان کرد.
بهمن 1403