امروز 25 اسفندِ سال مرگ است. از آخرین باری که اینجا نوشتهام انگار صد سال گذشته. اوضاع مملکت شبیه لحظههای آخر غرق شدن کشتی تایتانیک در میان اقیانوس یخ است. من هم در انتظار غرق شدن در میان یخها. گم و گیج و گنگ میگذرد احوالم. یک آفر کاندیشنال از یک دانشگاه خیلی خوب در بریتانیا دارم و یک قبولی نود درصد از یکی از بهترین دانشگاههای آمریکا. جواب بقیه هنوز نیامده. پول دانشگاه بریتانیا را ندارم و به زودی ورود شهروندان ایرانی به آمریکا ممنوع میشود. امروز صبح برای خودم نوشتم؛ من اینجا گیر افتادم، با دو پذیرش از بهترین دانشکدههای روزنامهنگاری، فقط چون پول ندارم. چون سیاستمداران. چون دیکتاتوری، چون فقر. من که انتخاب نکرده بودم کجا به دنیا بیایم. فقط میخواستم بدون چاپلوسی و عشوه و فریب و دروغ، بدون بالا رفتن از شانه دیگران، با استعداد و توانایی خودم به آرزوهایم برسم. ولی این آن چیزی است که بعد از ۱۰ سال کار سخت نصیبم شده، ده سال جان کندن. هیچ راهی ندارم. نمیتوانم از زندگی با برادری که از او متنفرم فرار کنم. نمیتوانم از شر دیکتاتوری که ممکن است سراغم بیاید در امان باشم. هرگز نمیتوانم مردی که دوست دارم را ببینم. نمیتوانم از این رسانه لعنتی که ازش متنفرم، بیرون بیایم. نمیتوانم بروم. رویاهام نابود شدند. همه چیز تمام شده. امروز ته چاه افسردگی و محال و ناممکن نشسته بودم. او؟ چند روزی است خبری نگرفته. گمانم چندان مشتاق شنیدن خبری هم نیست. هفته قبل گریه میکردم که چرا به من افتخار نمیکند، که هر چه بکنم مرا نمیبیند. حالا از بعضی از بهترینهای روزنامهنگارها تاییدیه گرفتهام که روزنامهنگار خوبی هستم، از بهترین دانشگاهها پذیرش گرفتهام، از او اما، نه. شاید این همه آن چیزی است که جهان برای زنی که تمرد کرده، در چنته دارد؛ Conditional offer.
«تا حالا شده رویایت کف دستت جان بدهد؟ رویایی که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده بودی، خون دل خورده بودی، مثل ماهی که از آب بیرون افتاده کف دستانت تقلا کند، نفسش به شماره بیفتد، و بعد پیش چشمانت جان دهد؟ انگار مرگ خودت است. انگار خودت داری جان میدهی، از نفس میافتی، و تمام.»