خب، وبلاگستان سوت و کور عزیزم. البته جمله را با خب شروع نمیکنند و اینجا هم وبلاگستان نیست اما سوت و کور و عزیز که هست. یادم نیست بار آخر اینجا چه نوشتم. الان ولی فقط دلم نوشتن در اینجا را میخواهد. در این جهنم مواج که اسمش زندگی است چند ماهی حداقل یک بخش زندگی بر وفق مراد بود. رنج عشق و ظلم و ستم و دوری برجا بود اما تعریف و تمجیدها و ایمیلها یکی بعد از دیگری میآمد. تا اینکه از جایی به بعد فهمیدم اوضاع آنقدرها هم ماه عسل نیست. نامه پذیرش بدون اسکالرشیپ فایده نداشت و تا مرحله آخر رسیدن به معتبرترین برنامه روزنامهنگاری جهان هم در نهایت یک افتخار بود که میشد روزی گوشه زندگینامهای، رزومهای چیزی نوشت. واقعیت اما همان ریجکت شدن در مرحله آخر بود. ایمیل آخر که رسید چند ساعتی گیج بودم. بعد نشستم به حساب و کتاب. هر کاری هم که میکردم پولم به ۵ هزار پوند ناقابل نمیرسید. خلاصه که چند روزی مبهوت این ناامیدی و شکست ماندم. هنوز هم مبهوتم. راه جایگزینی به ذهنم نمیرسد و زمان به سرعت میگذرد. گاهی به نامههای پذیرش از دانشگاههایی که زمانی عاشقشان بودم نگاه میکنم، کمی گریه میکنم و برمیگردم سر بدبختی خودم. باز برگشتهام به همان جایی که زمانی دور، در اینجا از آن نوشتم: «فراموش میشوی». اینبار فراموش شدنم شبیه آن زمان نیست اما نوع دیگری مشابه آن است. فراموش شدن نه از سر نبودن، بلکه از سر بیاشتیاقی. گاهی صدای حرف زدنش را توی سرم مرور میکنم. با اینکه پریروز حرف زده اما میترسم صدایش را فراموش کنم. بار آخری که زنگ زد کی بود؟ بار آخری که ویس داد؟ بار آخری که نگرانم بود؟ قدم که پیش بگذارم شاید لطف ملوکانهای باشد، اما سهمم از توجه حضرت والا فعلا همین است؛ بیتوجهی. امتحان کردم و دیدم یک هفته، دو هفته، حتی سه هفته هم میشود در سکوت بگذرد. همین چند روز دیگر میشود یک ماه. در سکوتی که سکوت نیست فراموش شدهام. به خاطر آورده نمیشوم. شبهایی که میگوید با دوستی قرار دارد، یا تا دیر وقت فوتبال دیده، یا حتی وقتی خسته به خانه میرود، راه رفتنش را تصور میکنم. قوه تخیلم چندان یاری نمیدهد. آب خانه باز قطع شده، من در خاورمیانه گیر افتادهام، ۵ هزار پوند ندارم و گفتهاند از مذاکرات ننویسید. میبینی؟ جای چندانی برای پرورش خیال باقی نمیماند. امشب برای خودم نوشتم: «یک حالتی هست در زندگی که امید در وجودت میمیرد. مثلا امید به اینکه خودش مسج بدهد و حالت را بپرسد، یا حتی اینستاگرامت را چک کند. امید به تغییر هر چیز بزرگ و کوچکی از بین میرود.» اینجا هستم؛ کف اقیانوس ناامیدی.