از قوانین مزخرف تمام شبکههای اجتماعی و وبلاگها و هر چیز دیگری که نامش است بیزارم. نه از آن قوانین که مانع انتشار اطلاعات غلط یا آزار کودکان و زنان میشود، نه. از آن قانونها که مثلا باید فقط 250 کلمه (یا همین حدود) توییت کنی، یا وقتی دلت میخواهد چهار خط اینجا ثبت کنی، باید حتما قصه حسین کرد شبستری بگویی، تا بعد به تو اجازه بدهند آن چهار خط را منتشر کنی. قوانین و محدودیتها و خط و ربط عموما بیهوده و سانسورهای بیشمار رسانه را، هر چند که تلخ و زهر و اجبار است، حالا دیگر بعد از سالها میفهمم، اما قوانین دست و پا گیر فضای کوچکی که متعلق به خود خود تو است را نه. انگار کسی مجبورت کند برای یک فنجان چای، به اندازه ده نفر چای آماده کنی. خلاصه اینهمه کلمه به هم بافتم که این چهار خط را بنویسم، که ناگهان حجم دردی به عمق شکاف یک صخره؛ در این عصر دلگیری که قرار بود شور و شوق نوروز داشته باشد اما تلخ و کدر است، قلبم را سوزاند. فوران ناگهانی رنجم بود این چند کلمه که «چقدر دلم میخواهد فقط یکبار در آغوشش بگیرم. چقدر در این لحظه که قرصها فایده ندارند، پنیک تمام نمیشود، در اتاقم حبس شدهام و زندگی جهنم است، دلم میخواهد فقط یکبار بغلش کنم، و بعد بمیرم. حتی میتوانم از تصور در آغوشش بودن هم بمیرم.» همین.
26 اسفند سالِ مرگ