من عمیقا اعتقاد دارم، ما جواب سلام باران را نداده ایم
منطقی هم که نگاه کنیم، ما به خودمان خیلی خنده بدهکاریم
صدای اسم اس گوشیم میومد، طبق معمول نشسته بودم پشت این لپ تاپ عهد قجر و داشتم استارت اپ تعریف میکردم، شش ماهی میشد که بیکار بودم. بعد تو این دوره و زمونه کسی دیگه خیلی اس ام اس نمیداد و معمولا از تلگرام و اتس اپ و وایبر استفاده میکردن. اون سر پذیرایی گوشیم رو زده بودم به شارژ. وقتی مامانت هر روز ساعت 8 صبح بره بیرون و غروب برگرده، و تو تمام روز تنها باشی تلفنت که زنگ میخوره یا پیغام میاد میدویی سمتش. حتی اگر منتظر کسی نباشی. بالاخره این دهن هم یوقتایی دلش میخواد باز شه حتی به صدای خمیازه ای. رفتم سمت گوشیم. اسمش رو که روی گوشیم دیدم فکر کردم حتما دارم اشتباه میکنم. چند تا فکر درهم و برهم سریع از ذهنم گذشت. اینکه شاید با فضای مجازی تو اوج خدافظی کرده، شاید پی ام داده من ندیدم. شاید اتفاقی افتاده؟ اگه اتفاقی افتاده پس چرا زنگ نزده؟. اصلا چه اتفاقی میتونه افتاده باشه براش که اون به پدر و مادرش نگه؟ به خواهرش نگه؟
آخرین باری که دیدمش قرار نبود دیگه نبینمش، قرار نبود یهو نشنومش. یادمه انقدر عصبانیم کرد که زدم زیر همه چی. دست دلم میلرزیدا، اما زدم.دلش میخواست بره، منم راستش ادم نگه داشتنای زوری نیستم. این اخلاقمم مال مامانمه! نمیخوام اساطیریش کنم فقط دارم از یه سری اتفاق جالب که ممکنه برای هر کسی بیفته حرف میزنم. کم نبودن روزایی که اومد تو ذهنم و هی با خودم تکرار کردم"مگه اینکه نبینمت یک کتکی بهت بزنم توله سگ".
یادمه یبار اینجا رو تخت خوابش برده بود تو خواب داشتم ازش عکس میگرفتم پاشد یه لگد بهم زد گفت : "کره خر فکر نکن نمیفهمم" بعد دوباره خوابش برد. وقتی بیدار شد یادش نمیومد منو زده. اخه ادم انقدر کودن؟
یدفعه هم خوابیده بود رو مبل پاهاش رو من بود، براش نوشتم. مثلا نوشتم اینجا مث گاو خوابیده، تنشم داغه، البته یکم شاعرانه تر نوشته بودم. بعدم اعصابم خورد شد پاکش کردم
بعد اصا شما بگو من یه ذره براش مهم باشم. یکم فکر کنه. یوقتایی تو توییتر یه چیزایی مینویسه ، که فقط حرص میده، منم البته نوشتم! البته جدیدا حرص نمیخورم. ناسلامتی کلی تو این سالها رو خودم کار کردم تا یه همچین گهی شدم.
فکر کرده و نکرده اس ام اسش رو باز کردم: نوشه بود: دلم برات تنگ شده
اومدم بنویسم: منم
ننوشتم